سرنوشت من (3)
سرنوشت من ( قسمت سوم - کودکی ۳ )

قرار شد این دفعه یکم از شیطنت دوران بچگیم بگم٬ الوعده وفا! خوب دوران کودکیم شاید خیلی خاطرات زیادی داشته باشم که اگه بخوام همشو بگم باید ۱۰ سال براتون بنویسم! که اینجوری نمیشه.
خوب یه چندتاشو میگم ... البته من اصلا بچه شری نبودم ولی به هر حال هرکی شیطنت های خاص خودش رو داره! منم از این قاعده مستثنی نبودم . نمی دونم چند سالم بود شایدم ۷ یا ۸ ٬ خیلی دوچرخه سواری دوست داشتم البته خیلیم پررو و جسور بودم. اصلا ازین چرخای کمکی بدم میومد. اون موقع ها خونمون بنایی بود آخه ما هنوز که خونه کامل نبود اومده بودیم و نشسته بودیم تو یه طبقش.
بگذریم . حیاطمون خیلی سرازیری داشت و کلی هم خاک خلی بود یه پارکینگ اون موقع ها داشتیم که الان مبدل به یه طبقه شده! من همیشه اون سرازیری رو که از حیاط می رفت سمت پارکینگ خیلی دوست داشتم آخه ته هیجان بود. با سرعت میشد رفت. سرتون و درد نیارم من بودم و یه دوچرخه و کلی زخم روی پا و دست و غیر ذلک ...!
البته این دوچرخه رو بابام برده بود درست کنه و نمی دونم چی شد که دیگه بر نگشت! بابام گفت دزد برده! این موضوع یکی از موضوعات مبهم همیشگی دوران کودکیم بود! چون خیلی خیلی اون دوچرخه رو دوست داشتم.
یه خاطره دیگه هم از این دوچرخه دارم و اون اینه که من سوم دبستان که بودم. خیلی می رفتم تو کوچه بازی می کردیم! اون موقع اولین دوست دخترم اسمش تینا بود!
همسایه بغلی بودن که البته ۲ سال بعدش ازین محل رفتن و من اولین شکست عشقی رو خوردم
همسایه اونوری هم دوست مدرسم بود که دو تا داداش دو قلو بودن الان فامیلیشون و فقط یادمه ( تویسرکانی
) بود.
همیشه باهم مسابقه دوچرخه سواری میذاشتیم از سر کوچه تا ته کوچه... اکثرا هم من اول میشدم! اما یه دفعه یه اتفاق جالب افتاد. آخه دوچرخه من خیلی درب و داغون بود. یه دفعه که طبق معمول جو مسابقه گرفته بودم و چیزی جلو چشام جز اول شدن نبود . داشتم با سرعت هرچه تمام به سمت ته کوچه می رفتم! دیگه آخرای کوچه بود که دستم و گذاشتم رو ترمز.
ترمز؟ آی ی ی ترمز! پس کو؟ جرا کار نمیکنه! هرچی فشار دادم مگه واستاد! برای اینکه نگهش دارم پاهامو از بس روی زمین کشیده بودم دمپاییم سوراخ شده بود. آخرشم با کله رفتم توی جوب ته کوچه!!! گریون رفتم توی خونه و ...
گرچه اون دوچرخه گم شد اما من علاقم به دوچرخه سواری همچنان ادامه داشت تا اینکه دوچرخه برادر بزرگم بود. البته بابک برادرم همیشه من و شاهین برادر کوچیکم و جلوی دوچرخش سوار می کرد و دو کوچه از بالا مارو سوار می کرد تا دم خونه.. نمی دونین چه حالی داشت. با کلی سرعت می رفت و من خیلی دوست داشتم چون جلو هم می شستیم کیفش بیشتر میشد.
بالاخره من تونستم سوار اون دو چرخه بشم . نمی دونین حتی واستاده هم نمیتونستم رو صندلیش بشینم! مجبور بودم رو اون میله جلوش بشینم تا پاهام به پدالش برسه ... با کلی مصیبت سوار شدم و رفتم تو کوچه . سوارش شدم و واستادم و پامو گذاشتم روی پدالش و تو سرازیری کوچه افتادم. وای نمی دونین چه حالی داشت اولش خیلی خوب بود. اما باز من موندم و ته کوچه! این دفعه رفتم توی درخت همسایه!!! خیلی بدجور زخمی شدم جوری بود که به زور راه می رفتم آخه رونای پام کشیده شده بود به میله وسط دوچرخه زانومم به زمین بد جور خرد و تنه درختم دستم و جر واجر کرده بود! (البته حالا نه با این شدتی که گفنم ..)
خیلی خوب بود اصلا بعدش ازین کارم پشیمون نشدم و چندین بار دیگم سوارش شدم اما دیگه چیزیم نشد.. خاطراتم از دوچرخه سواری همینا بود ...
ایشالا دفعه بعد یکم دیگه از شاهکارای دوران بچگیم و میگم ...
ادامه دارد ...
پ.ن:
اینم شعر خودم (البته زمانی که این حس و تواناییم مثه همه استعدادام کور نشده بود...)
من همان حیرت دوران کودکی ام
همان طراوت آبی
در چشمان اشک آلود یک کودک
در غم دوری همبازی
همان حس تولد
هرچه بشر خرد تر
به آغاز حقیقت نزدیک
ندیده ام تا به حال
کودکی بگوید دروغ
حتی
برای شیرینی های مادر بزرگ
من همان شیطنت بچه همسایه ام
همان لذت شکستن یک شیشه
و فرار از خشم مرد همسایه
من همان کنجکاوی کودکی ۱۰ ساله ام
همان سوال بی جواب و مبهم
در ذهن پاک کودکی
من همان کودکی ام
در سادگی بی همتا...
افشین (پارسا) - ۵/۱۲/۱۳۸۲
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۹ ساعت توسط پسر پاییزی
|



















کودکیم خیلی پر ماجراست و حالا حالاها طول می کشه داستانش شایدم یه رمان شد نمی دونم ... اما دفعه بعدی می خوام یکم از شیطنت اون دوران و کارایی که کردم براتون بگم ...
دست نوشته های پسر پائیزی +