سرنوشت من (3)

 
سرنوشت من ( قسمت سوم - کودکی ۳ )
 
 
 
قرار شد این دفعه یکم از شیطنت دوران بچگیم بگم٬ الوعده وفا! خوب دوران کودکیم شاید خیلی خاطرات زیادی داشته باشم که اگه بخوام همشو بگم باید ۱۰ سال براتون بنویسم! که اینجوری نمیشه.
 
خوب یه چندتاشو میگم ... البته من اصلا بچه شری نبودم ولی به هر حال هرکی شیطنت های خاص خودش رو داره! منم از این قاعده مستثنی نبودم . نمی دونم چند سالم بود شایدم ۷ یا ۸ ٬ خیلی دوچرخه سواری دوست داشتم البته خیلیم پررو و جسور بودم. اصلا ازین چرخای کمکی بدم میومد. اون موقع ها خونمون بنایی بود آخه ما هنوز که خونه کامل نبود اومده بودیم و نشسته بودیم تو یه طبقش.
 
بگذریم . حیاطمون خیلی سرازیری داشت و کلی هم خاک خلی بود یه پارکینگ اون موقع ها داشتیم که الان مبدل به یه طبقه شده! من همیشه اون سرازیری رو که از حیاط می رفت سمت پارکینگ خیلی دوست داشتم آخه ته هیجان بود. با سرعت میشد رفت. سرتون و درد نیارم من بودم و یه دوچرخه و کلی زخم روی پا و دست و غیر ذلک ...!
 
البته این دوچرخه رو بابام برده بود درست کنه و نمی دونم چی شد که دیگه بر نگشت! بابام گفت دزد برده! این موضوع یکی از موضوعات مبهم همیشگی دوران کودکیم بود! چون خیلی خیلی اون دوچرخه رو دوست داشتم.
 
یه خاطره دیگه هم از این دوچرخه دارم و اون اینه که من سوم دبستان که بودم. خیلی می رفتم تو کوچه بازی می کردیم! اون موقع اولین دوست دخترم اسمش تینا بود!  همسایه بغلی بودن که البته ۲ سال بعدش ازین محل رفتن و من اولین شکست عشقی رو خوردم  همسایه اونوری هم دوست مدرسم بود که دو تا داداش دو قلو بودن الان فامیلیشون و فقط یادمه ( تویسرکانی ) بود.
 
همیشه باهم مسابقه دوچرخه سواری میذاشتیم از سر کوچه تا ته کوچه... اکثرا هم من اول میشدم! اما یه دفعه یه اتفاق جالب افتاد. آخه دوچرخه من خیلی درب و داغون بود. یه دفعه که طبق معمول جو مسابقه گرفته بودم و چیزی جلو چشام جز اول شدن نبود . داشتم با سرعت هرچه تمام به سمت ته کوچه می رفتم! دیگه آخرای کوچه بود که دستم و گذاشتم رو ترمز.
 
ترمز؟ آی ی ی ترمز! پس کو؟ جرا کار نمیکنه! هرچی فشار دادم مگه واستاد! برای اینکه نگهش دارم پاهامو از بس روی زمین کشیده بودم دمپاییم سوراخ شده بود. آخرشم با کله رفتم توی جوب ته کوچه!!! گریون رفتم توی خونه و ...
 
گرچه اون دوچرخه گم شد اما من علاقم به دوچرخه سواری همچنان ادامه داشت تا اینکه دوچرخه برادر بزرگم بود. البته بابک برادرم همیشه من و شاهین برادر کوچیکم و جلوی دوچرخش سوار می کرد و دو کوچه از بالا مارو سوار می کرد تا دم خونه.. نمی دونین چه حالی داشت. با کلی سرعت می رفت و من خیلی دوست داشتم چون جلو هم می شستیم کیفش بیشتر میشد.
 
بالاخره من تونستم سوار اون دو چرخه بشم . نمی دونین حتی واستاده هم نمیتونستم رو صندلیش بشینم! مجبور بودم رو اون میله جلوش بشینم تا پاهام به پدالش برسه ... با کلی مصیبت سوار شدم و رفتم تو کوچه . سوارش شدم و واستادم و پامو گذاشتم روی پدالش و تو سرازیری کوچه افتادم. وای نمی دونین چه حالی داشت اولش خیلی خوب بود. اما باز من موندم و ته کوچه! این دفعه رفتم توی درخت همسایه!!! خیلی بدجور زخمی شدم جوری بود که به زور راه می رفتم آخه رونای پام کشیده شده بود به میله وسط دوچرخه زانومم به زمین بد جور خرد و تنه درختم دستم و جر واجر کرده بود! (البته حالا نه با این شدتی که گفنم ..)
 
خیلی خوب بود اصلا بعدش ازین کارم پشیمون نشدم و چندین بار دیگم سوارش شدم اما دیگه چیزیم نشد.. خاطراتم از دوچرخه سواری همینا بود ...
 
ایشالا دفعه بعد یکم دیگه از شاهکارای دوران بچگیم  و میگم ...
ادامه دارد ...
 
 
 
پ.ن:
 
اینم شعر خودم  (البته زمانی که این حس و تواناییم مثه همه استعدادام کور نشده بود...)
 
من همان حیرت دوران کودکی ام
همان طراوت آبی
در چشمان اشک آلود یک کودک
در غم دوری همبازی
 
همان حس تولد
هرچه بشر خرد تر
به آغاز حقیقت نزدیک
 
ندیده ام تا به حال
کودکی بگوید دروغ
حتی
برای شیرینی های مادر بزرگ
 
من همان شیطنت بچه همسایه ام
همان لذت شکستن یک شیشه
و فرار از خشم مرد همسایه
 
من همان کنجکاوی کودکی ۱۰ ساله ام
همان سوال بی جواب و مبهم
در ذهن پاک کودکی
من همان کودکی ام
در سادگی بی همتا...
 
افشین (پارسا) -  ۵/۱۲/۱۳۸۲
 
 
 
 

Enrique Iglesias - Euphoria

بازم یه پست متفاوت!
 
آلبوم جدید و بسیار زیبای Enrique Iglesias به نام Euphoria با ۳ کیفیت
 
                                                                          
 
                                                                  منبع دانلود : http://bia2taraneh.net
 
                                                        دانلود آلبوم در ادامه مطلب ...
 
 
ادامه نوشته

آخرین جمعه 3D

این هفته بعد از ۵ ماه آخرین جلسه کلاسمه ... یه جوریم یه دلتنگی دارم نمی دونم چرا ...
 
این دفعه از ساعت ۸ تا ۲ کلاس داریم و موضوعشم انیمیشنه. هفته پیش یه جلسه انیمیشن یاد گرفتم که باهاش ۳ تا انیمیشن حدودا ۱۰ ثانیه ای ساختم. موقع ساختنشون خیلی خندم گرفته بود آخه خیلی با مزه بود. یه قوری آماده هست توی برنامه که بهش یکم حرکت دادم انگار داره ورزش می کنه! بعد کلی ایده اومد تو ذهنم اما خروجی گرفتن ازش خیلی مصیبت داره ...
 
زنگ زدم علی! دوستم که آخره هرچی گرافیک و سه بعدیه که تو ماشین بود و جوابمو نداد. دیگه مجبور شدم از آموزش خود برنامه استفاده کنم! انگلیسیم زیاد بد نیست حداقل نوشتاری اگه تخصصی نباشه می تونم بفمم. بالاخره فهمیدم چطوری میشه از فایل انیمیت شده خروجی گرفت. این جوری واسه فردا هم مثه همیشه یه جینگولک دارم که استادمون خوشش بیاد و بقیه تعجب کنن !  
 
 
اینم یکی از همون انیمیشنای من ! (دانلود کنین نظرتونم بگین خواهشاْ) : 
 
     right click ---> Save Target as
 
 
راستی من از جینگولک بازی توی کلاس خوشم میاد... خیلی ی ی ی ی ... مثه پارسال توی کلاس کورل و فتوشاپ که می رفتم .. چه کارا که نکردم! تازه اون موقع قبلش فتوشاپم بلد بودم و فقط می رفتم که مدرکشم داشته باشم . یادش بخیر چقدر جینگولک بازی در آوردم. حالا اگه رسید به اینجاها و این روزا توی سرنوشتم براتون تعریف می کنم...
 
هفته پیش یه چیز دیگه یاد گرفتم که خیلی جالب بود. اینکه میشه توی یه عکس دو بعدی یه چیز بکشی و حتی سایه اشم توی عکس بیافته ... خیلی ازین روش خوشم اومد.. توی شرکت با دیدن یه عکس از پروژه ها که توش خیلی خاک و خل بود یه ایده اومد تو ذهنم که یه فرقون درب داغون توش بزارم ... فکر کنم زیاد معلوم نیست بهش اضافه کردم .. چون اومدم خونه به مامانم نشون دادم گفت خوب چیه؟ اینکه یه عکسه! بعد فهمیم کارم درسته (الکی!) ....
 
اینم یه سری نمونه کارامه توی این ۲ هفته که نیومدم اینجا بنویسم ...
 
 
 
کتری شرکت! که هی می رفتم دمش تا ببینم چه شکلیه که طرحشو بزنم.
 
 
گاز طرح خودم! با یه نیم روی خوشمزه!
 
 
هدفون! که واسه محیط یه DJ ساخته بودم که نشد از اون محیط خروجی بگیرم
 
 
اینم همون محیط DJ که ضایع شدم واسه خروجی گرفتن ازش
 
 
اینم شراب کیوی!؟ نمیدونین واسه این کیویه چه زجری کشیدم
 
 
اینم لوگوی زنگ زده Afshin Design
 
 
اینم همون فرقون داغون!!!
 
 
اینم نقاشی و همون فرقون درب و داغون ! ...!
 
 
پ ن :
 
خیلی دیروز اعصابم خورد بود ... که نمی تونستم تحمل کنم ..
آخه چی فکر کرده بودی راجع به من! توهم فانتزی ام بد دردیه ...
 
آهای اگه یه روزی اینجا رو دیدی ...
.
.
.
. 
یادت نره من حتی نمی خوام دیگه صداتم بشنوم چه برسه به ....
                                                                                                    ازت م ت ن ف ر م 
 
 
 

ادامه

 
.... خوب! داشتم می گفتم. شنبه که تعطیل بود یکشنبه هم مدیرمون نیومد اما من براش اس ام اس زدم که کی میان شرکت اما همون موقع بهش نرسید . تا دلایوریش!! اومد زنگ زد شرکت و گفت که گوشیش شارژ نداشته و تا روشن کرده اس ام اس (به قول خودشون خطرناک) من رسیده و زنگ زدن! آخه چیزیم نبودا اونجوری خطرناک... فقط گفته بودم امروز میان شرکت یا نه که یه پپکارتون دارم واسه آینده و ... یعنی اینقدر این حرف خطرناکه به نظرتون!؟
 
بگذریم ...
 
بالاخره زنگ زد اما روم نشد بگم ۲ روز در هفته باید برم. فقط گفتم کار جدید بهم پیشنهاد شده و می خوام بدونم چی میشه و می تونم برم یا نه! البته از ماه آینده.. مدیرمونم گفت که نه اشکال نداره.. به اون جیزی که می خواستم نرسیدم واسه همین زنگ نزدم به اون شرکته ..
 
فرداشم مدیرمون نیومد. اما من تصمیم گرفتم که به شرکت جدید زنگ بزنم و یه چیزی بگم! می خواستم بگم اجازه ندادن اگه دوست دارین و مایل هستین از اول ماه بیام. (جو گرفته بود ) ساعت ۷ و نیم زنگ زدم به گوشی مدیر عاملشون تا خواستم خودم و معرفی کنم گفت که ۱۰ دقیقه دیگه خودش به همین شماره که افتاده می زنگه! منم که کلی حرف آماده کرده بودم ضایع شدم و گفتم باشه...
 
۴۵/۷   ....   ۴۵/۸  ... ۴۵/۹  ... !!! پس چی شد! نکنه ۱۰ دقیقه نبود! ۱۰ ساعت بود!؟ شایدم فهمیده که ریاضیم ضعیفه!؟ خواسته تستم کنه!؟ به هر حال زنگ نزد که نزد منم گفتم بهتر. فردا با مدیرمون کامل حرف می زنم یهو زنگ می زنم بهش. تازه اینجوری تکلیفم با خودمم مشخص تره ...
 
فرداش بالاخره مدیرمون اومد و گفت بیا ببینم حرف حسابت چیه.. منم براشون تعریف کردم که پنجشنبه فلان شد و اینا! یکم از کار پرسید و گفت بهشون بگو ۲ روز میتونم بیام اما نه ۴ روز! وقتی رسیدم خونه همون موقع به مدیر اون شرکت زنگ زدم و گفتم که اینحوری شده! البته بازم کلی بامبول سرم اومد تا باهاشون حرف بزنم که نگم بهتره ..
 
به هر حال ۴ شنبه صبح ساعت ۸ و نیم رفتم اونجا البته جز منشی کسی دیگه نبود! یه افغانیه بامزه ام بود که انگار آبدارچیشون بود! می گم بامزه چون گوشیش و آورده بود و به منشیه می گفت که اس ام اس هاش و براش بخونه! البته لهجشم بامزه بود... بالاخره یه مهندس اومد و گفت بیا اینجا یه زونکن آورد و گفت این کار خیلی فوریه.. یه جدول به ظاهر ساده بود با چندتا ستون! اما این تازه اول بدبختی ها بود... تو دلم خوشحال بودم و با خودم می گفتم این که چیزی نیست سه سوت انجام میدم و این کار و می گیرم! زهی خیال باطل..
 
همان شد که ...
از ساعت ۹ تا دقیقا ۵ بعدالظهر جلوی کامپیوتر بودم و داشتم عدد تایپ می کردم ... آخه می دونین از وقتی که اولین برگه ها تموم شد و داخل زونکن و دیدم فهمیدم تازه چه بلایی قراره سرم بیاد اما بازم هی به خودم امیدواری دادم که میشه میشه! اما نشد!
 
بدیش این بود که مدیرشون فکر کرده بود که من گفتم می تونم ۲ روز در هفته بیام ولی وقتی فهمید گفت پنجشنبه بعد از اونجا و جمعه بعد از کلاسمم برم! اینو که گفت راستش خیلی دلم و زد.. گفتم نه به داره نه به باره اینجوریه چه برسه بعدنا.. واسه همین وقتی اومدم خونه تصمیم گرفتم بی خیال شم..
 
۵شنبه ام به مدیرشون اس ام اس زدم که شرمنده نمیام و غیره ....
 
آخیش بالاخره این ماجرای کارمم تموم شد.
 
                                                                                                    دیگه ادامه ندارد ... !!!
 
 
پ . ن :
راستی توی کلاس جمعه هم ماجرا زیاد بود که بعدا براتون تعریف می کنم با یه عالمه کار جدید ..
منتظر بمانید تا برگردم!!!
 
 
 

پایانی دیگر و آغازی دوباره ...

 
سلام... چون بعد از ۱۰ روز اومدم اینجا و دارم می نویسم سلام کردم وگرنه اونایی که سبک و مدل نوشتن منو می شناسن می دونن که وبلاگم مثل دفتر خاطرات می مونه ..
 
بگذریم...
 
توی این مدت اتفاقای زیادی برام افتاد. نمی دونم که باید از کجا شروع کنم! آها خوب از کاره بگم بد نیست! یادتونه که گفتم یه جایی رفتم واسه مصاحبه! یعنی می خواستم برم مصاحبه .. خوب پنجشنبه ساعت ۱۱ قرار بود اونجا باشم. ساعت ۱۰ به مدیر عامل مون اس ام اس زدم که یه کاری پیش اومده و من زودتر میرم ... که قبول کرد و من ساعت ده و بیست دقیقه از شرکت اومدم بیرون و با کلی استرس راه افتادم همش تو این فکر بودم که چی میشه و چکار کنم!
 
بالاخره یه ربع بعدش رسیدم طرفای اون شرکت.. تو آدرس نوشته بودم کوچه ششم! پلاک ۱۵! رسیدم توی کوچه. همین جور رفتم جلو  ۷  ...   ۹  ...  ۱۱  ...  ۱۳  .... ۱۷؟؟؟ اه! پس ۱۵ کو؟ بین ۱۳ و ۱۷ یه پارکینگ بود! یعنی بازم بامبول؟ نمی دونم چرا همیشه واسه من اینجوریه! بالاخره از یکی پرسیدم گفت اینجا ۳ تا کوچه ششم داریم! بعد یه نگاهی به آدرس کردم دیدم نوشتم چهار راه اول! تازه دو زاریم افتاد! همون خیابون و رفتم سمت بالا رسیدم چهار راه اول پلاک ۱۵! بعد ساعتمو نگاه کردم ! خوب الان که ۱۱ نشده! چیکار کنم! کاری جز این نمونده بود که برم یکم اون ور تر وایستم تا ساعت ۱۱ بشه. آخه من این چیزا خیلی واسم مهمه!
 
دم در که واستاده بودم داشتم همش ساعتمو نگاه می کردم و با کیفی که دستم بود بازی می کردم و هی می زدمش به پام ( استرس نیس که! سادیسمه... کاریش نمیشه کرد) که دیدم یکی از زانتیا پیاده شد و رفت سمت همون شرکتی که مصاحبه داشتم. حدس زدم باید مدیر عامل باشه! (البته بعدا تو مصاحبه اونم گفت که منو دیده و حدس زده من واسه مصاحبه اومدم .. دل به دل لوله کشیه دیگه... عجب!)
 
به هر حال! سرتون و درد نیارم رفتم تو و ازم تست اکسل و ورد گرفتن و گفتن یه جا ذخیرش کنم و بعدا خبرم می کنن! البته بعد از این تست! رفتم توی اتاق مدیر عامل یه تست روان شناسی!! ام دادم آخه نمی دونین از چیا پرسید .. از جون من تا شیر تو!! بالاخره گفت نظرم مثبته و اینا .. منم بهش گفتم که از اول ماه می تونم بیام اونم گفت ما یه کاری داریم اگه بتونی ۲ روز در هفته قبلش بیای خوب میشه و خبرم کن. منم گفتم چشم و قرار شد ۱ شنبه اش با مدیرمون صحبت کنم و خبرش و بدم آخه شنبه تعطیل بود...
 
                                                                                                                  ادامه دارد ...
 
 
پ . ن :
ببخشید ادامه اش باشه واسه بعد ... آخه خیلی حوصله نداشتم بیام و بنویسم ولی باید یه تغییراتی به وبلاگم می دادم. نمی دونم که چطور شده اما منتظرم شما هم نظرتون و بگین ... از دوستانی هم که منو لینک کردن لطف کنن ++ یاور شب ++ رو جایگزین قبلی کنن ... ممنون...
 
 

کار! بودن یا نبودن...

 
یه چند وقت هست که دارم دنبال کار جدید می گردم. آخه چون معلوم نیست این شرکتی که الان توش هستم تا کی پابرجا باشه و کی منو پرت کنن بیرون!
 
مدیرمونم چند وقت پیشا آب پاکی رو ریخت رو دستم. آخه ازش خواستم که یه زمان دقیق واسه تموم شدن کار و حقوقایی که طلب دارم مشخص کنه و اون گفت ما تا ۲۰ مرداد این دفتر و داریم اما اگه کار پیدا کردی بگو مهندس من مثلا از فلان روز نمیام. اینم واسم شد بهونه و واسه همین از اول این ماه بطور جدی دنبال کارم.
 
نشستم دو مدل رزومه درست کردم تا اگه کار گرافیک بود یه جور باشه و اگه کار دفتری بود یه جور دیگه . تو هفته پیش برای یه چند جایی رزومه فرستادم ۲ تاشون گفتن برم اما یکیش که خیلی دور بود یکیم از طرز برخورد طرف پای تل خوشم نیومد خیلی بی کلاس بود !!!
 
ولی دو روز پیش یه جا زنگ زدم طرفای خونمونه یه شرکت مهندسی مشاوره س که فکر می کنم خوب باشه چون می خوام بیشتر دوروبرم ازین چیزا باشه چون کم کم می خوام برم تو کار طراحی دکوراسیون داخلی و نمای ساختمون و اینا. اما باید یکم از معماری و نقشه خونی سر در بیارم.
 
بعدش طرف زنگ زد و گفت ۵شنبه ساعت ۱۱ منتظرتونیم واسه مصاحبه. حالا دارم فکر می کنم چی بگم. شاید گفتم از آخر ماه می تونم بیام! نه! اگه یهو گفت نه چی؟ ما یکی رو می خوایم که از فردا بیاد! اگرم نگم که الان کار می کنم بالاخره واسه تسویه و این چیزا وقت لازم دارم! نمیدونم چیکار کنم! اما می خوام مثه همیشه راستگو باشم! فوقش نشد که نشد! بهتره تا با دروغ یه چیز شروع بشه! مگه نه!
 
باز استرس گرفتم! خدا کنه بشه ....
 
 
پ.ن:
 
فقط در همین حد بدون که بریدم   
بدون که من از تو دیگه دست کشیدم
 
فقط در همین حد بدون که تموم شد
چقدر ساده عمرم به عشقت حروم شد
 
چقدر گریه کردم چقدر غصه خوردم
به چشمات قسم که تو این قصه مردم
 
من از بس که پای بدیات نشستم
فقط در همین حد بدون که شکستم
 
تو دیوونگیم و می خواستی که دیدی
تو به آرزویی که داشتی رسیدی
 
یه دنیا نوازش به تو هدیه کردم
ولی حالا سرد سردم ... سرد سردم.
 
می خوام بعده ۱۰ ماه دیگه فراموشت کنم! یعنی میشه! دیگه نیا تو خوابم پی لیز زودترم بیا می خوام نشونه تو پس بدم ...
 
 
 
 

وقتی نیستی

 
 
                    دم هر سپیده چشات میشه تکرار         مدام و همیشه تو هر لحظه انگار
 
                    بگو وقتی نیستی خیالت نباشه            نبودت نمک روی زخمم نپاشه...
 
 
 

دلتنگی های من (2)

 
دو روزه که حتی حوصله خودم و هم ندارم. انگار همش حالم گرفته س . آخه یه مسئله ای منو شوکه کرده نمی دونم باید چیکار کنم و چه جوری باهاش کنار بیام ..
 
اصلا برای چی این وبلاگ و ساختم!  آخه دیگه به چه دردی می خوره! اصلا اونی که باید بخونه هیچ وقت اینجا رو نمی بینه که بفهمه براش بعضی وقتها می نویسم...
 
چرا اینکارو باهام کردی! نشونه شد توهم!؟ این چه نشونه ای بود که الان داره مثه آوار میریزه تو فرق سرم! وای که چقدر شوکه شدم! اصلا توقع نداشتم چنین برخوردی کنی باهام! آخه اون کی بود! حالا من چیکار کنم با این برخورد!
 
دیشب دوس داشتم بمیرم از غصه. نفسام بالا نمیومد همه قفسه سینم رو هوای سنگین پر کرده بود درست مثل روز بعد اون روز سرنوشت ساز! اون عصری که ساعت ۵ از سر کار اومدم خونه زنگ زدم (تلفن همراه مشترک مورد نظر .... ) رفتم تو اتاق جلوی آئینه نمی دونستم چکار کنم.. یاد اون خاطره ها افتادم غصه ها همه می گفتن که گریه کنم اما نمی خواستم چون می دونستم بر می گردی اما همون موقع توی دلم خالی شد انگار یکی بهم می گفت که تو دیگه رفتی و من تنها شدم. ناخوداگاه اشکم سرازیر شد داشتم دیگه تابلو میشدم! اگه کسی میومد و منو تو اون وضع می دید چی میشد...! آره کاری نمیشد کرد. رفتم تو دستشویی جلوی آئینه همه صورتم خیس شده بود چشام کاسه خون بود انگار نمیتونستم بگم نبارید ای اشکای بیچاره من! آخه واسه کی! اون که حتی یه ذره ام احساس نداشت .. اصلا فکر کنم یه قطره ام اشک نریخت واسم ...
 
همه دوستت داشتن بابام مامانم ... منم خیلی بیشتر از همه.من اشتباه کردم! نمی دونستی که چیکار کردی باهام وای که همه شکوفه های امیدم و خشک کردی. فکر کردم نشونه مون و هنوز یادته. فکر کردم شاید هنوزم یه جای کوچیکی برای دل من داری ... چه بیخودی امیدوار بودم که ازم نشونه داری و نخواهی ام به یادم می مونی ... آخه اون کی بود! جای منو گرفته! دوستت داره؟ نکنه از من بیشتر دوسش داشته باشی! یا واقعا اشتباه گرفتم! چه جوری باور کنم آخه! سقف آرزوهام ریخت... دوست دارم داد بزنم .... دوست دارم ب م ی ر م  راحت شم.... امیدوارم که بتونم و با خودم کنار بیام. اما من هنوز واسه تو می نویسم واسه تو ای کهنه عشق من ....
 
 
 

مانده بودی اگر...

 
 
اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم
اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم
 
اگر با تو بودم به شبهای غربت! که تنها نبودم
اگر مانده بودی... زتو می نوشتم. تو را می سرودم
 
مانده بودی اگر نازنینیم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
 
با تو این مرغک پرشکسته! مانده بودی اگر... بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر... همسفر داشت
 
هستی ام را به آتش کشیدی. سوختم من ندیدی ندیدی!
مرگ دل آرزویت اگر بود! مانده بودی اگر... می شنیدی
 
با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود
 
بعد تو خشم دریا و ساحل. بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر... موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود
 
با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر... می سرودم
 
                                                                             مانده بودی اگر... می سرودم
 
 
 
 

سایه ها

بالاخره اینم از پروژه این هفته که امروز تمومش کردم. البته یه محیط ساخته بودم که بازم نشد ازش خروجی بگیرم. این دفعه سعی کردم روی سایه ها کار کنم و یه ایده اومد تو ذهنم که بتونم یه کار جدید انجام بدم که جمعه نشون بدم و ببینم استادمون چی میگه ... امیدوارم خوشش بیاد .
 
 
 
 
تمرین این دفعه دل بخواهی بود منم طبق معمول کلی ایده اومد تو ذهنم که یکیش همین سایه ها بود و بقیه اش عملی نشد... البته امروز کمی از حقوق عقب افتادم رو گرفتم و می خوام کامپیوترم و اگه بشه بالاخره ارتقاء بدم. دیگه ازین خروجی نگرفتنا راحت میشم ...
 
 
پ . ن : آخه چرا همه نظر خصوصی میدن!!!
 
 
 

سرنوشت من (2)

خاطرات زیادیم از این عمه بابام دارم که یکیشون و که خیلی دوست دارم براتون تعریف می کنم...
 
و اما ادامه سرنوشت من ....
 
 
سرنوشت من ( قسمت دوم - کودکی ۲ )
 
یه خاطره ای که دارم اینه که چون پدر ما اون زمانی که اداره می رفت بعضی پنجشنبه ها کیشیک بود  ما رو می برد خونه همین عمه بابام و فرداش میومد دنبالمون.
 
اون خونه سه طبقه بود. طبقه اول یه مستاجر بود که زیاد نمی شناختیمش. طبقه دوم دوست عمه بود و ما همیشه می رفتیم خونه شون و با اسباب بازی های نوه هاش بازی می کردیم آخه چون نوه ها و دخترشون ایتالیا بودن و چند وقت یه بار به مادر بزرگشون سر می زدن.
 
یادمه یه خونه سازی داشتن که منو شاهین (داداش کوچیکم) مسابقه میذاشتیم که کی می تونه برج بلندتری بسازه. البته من همیشه بازنده بودم چون زیاد حوصله شو نداشتم اما شاهین همیشه با کلی دقت این کارو می کرد و برج که چه عرض کنم آسمون خراش می ساخت! منم کلی زور که می زدم فوقش خونم یه سوم اونم نمی شد و می ریخت و منم می رفتم سراغ ماشیناشون آخه کلی ازین ماشین کوچیکا داشتن ..  یادش بخیر بچگی ....!!!
 
دوست عمه خیلی باحال بودن و همیشه به داداش کوچیکم می گفتن "سوسکی!"  آخه چون همیشه ما می رفتیم سوسکای خونه شونو می کشتیم! همیشه برامون کلی چیز میز میاوردن که بخوریم و خیلی مهربون بودن.
 
طبقه سومم عمه بابام می شستن با خواهرشون همونی که دفعه پیش ازشون براتون تعریف کردم. خیلی بهمون اونجا خوش می گذشت. اکثرا عصرا می رفتیم پارک دم خونشون بازی می کردیم و بعدش شام می رفتیم تجریش یه ساندویجی بود که البته الان شده لوازم ورزشی!!!
 
یه دل سیر ساندویج می خوردیم تازه چون اونکی عمه بابام زیاد نمی خوردن همیشه وقتی میومدیم خونه ازون ساندویج بهم می دادن. آخه تازه وقتی بر می گشتیم از بس که بازی کرده بودیم شبش گشنم می شد ...! (سیر مونی نداشتم که) حالا همچینم نبودا مثه نی قلیون بودیم! استخونا بیرون!!!!!  آخه من خیلی ساندویج بیرون و دوس دارم هنوزم که هنوزه عاشقشمممم...
 
خونه عمه خیلی خاطره انگیز بود و هیچ وقت یادم نمیره که چیکارا کردیم و چقدر خوش گذشت. وقتی دوست عمه فوت کردن دیگه عمه هم ازون خونه رفتن و دیگه الان با ما زندگی می کنن. ایشالا همیشه سالم و سلامت باشن و سایه شون بالا سر همه ما باشه ...
 
کودکیم خیلی پر ماجراست و حالا حالاها طول می کشه داستانش شایدم یه رمان شد نمی دونم ... اما دفعه بعدی می خوام یکم از شیطنت اون دوران و کارایی که کردم براتون بگم ...
 
                                                                                                                     ادامه دارد ...