ادامه

.... خوب! داشتم می گفتم. شنبه که تعطیل بود یکشنبه هم مدیرمون نیومد اما من براش اس ام اس زدم که کی میان شرکت اما همون موقع بهش نرسید . تا دلایوریش!! اومد زنگ زد شرکت و گفت که گوشیش شارژ نداشته و تا روشن کرده اس ام اس (به قول خودشون خطرناک) من رسیده و زنگ زدن! آخه چیزیم نبودا اونجوری خطرناک... فقط گفته بودم امروز میان شرکت یا نه که یه پپکارتون دارم واسه آینده و ... یعنی اینقدر این حرف خطرناکه به نظرتون!؟
بگذریم ...
بالاخره زنگ زد اما روم نشد بگم ۲ روز در هفته باید برم. فقط گفتم کار جدید بهم پیشنهاد شده و می خوام بدونم چی میشه و می تونم برم یا نه! البته از ماه آینده.. مدیرمونم گفت که نه اشکال نداره.. به اون جیزی که می خواستم نرسیدم واسه همین زنگ نزدم به اون شرکته ..
فرداشم مدیرمون نیومد. اما من تصمیم گرفتم که به شرکت جدید زنگ بزنم و یه چیزی بگم! می خواستم بگم اجازه ندادن اگه دوست دارین و مایل هستین از اول ماه بیام. (جو گرفته بود ) ساعت ۷ و نیم زنگ زدم به گوشی مدیر عاملشون تا خواستم خودم و معرفی کنم گفت که ۱۰ دقیقه دیگه خودش به همین شماره که افتاده می زنگه! منم که کلی حرف آماده کرده بودم ضایع شدم و گفتم باشه...
۴۵/۷ .... ۴۵/۸ ... ۴۵/۹ ... !!! پس چی شد! نکنه ۱۰ دقیقه نبود! ۱۰ ساعت بود!؟ شایدم فهمیده که ریاضیم ضعیفه!؟ خواسته تستم کنه!؟ به هر حال زنگ نزد که نزد منم گفتم بهتر. فردا با مدیرمون کامل حرف می زنم یهو زنگ می زنم بهش. تازه اینجوری تکلیفم با خودمم مشخص تره ...
فرداش بالاخره مدیرمون اومد و گفت بیا ببینم حرف حسابت چیه.. منم براشون تعریف کردم که پنجشنبه فلان شد و اینا! یکم از کار پرسید و گفت بهشون بگو ۲ روز میتونم بیام اما نه ۴ روز! وقتی رسیدم خونه همون موقع به مدیر اون شرکت زنگ زدم و گفتم که اینحوری شده! البته بازم کلی بامبول سرم اومد تا باهاشون حرف بزنم که نگم بهتره ..
به هر حال ۴ شنبه صبح ساعت ۸ و نیم رفتم اونجا البته جز منشی کسی دیگه نبود! یه افغانیه بامزه ام بود که انگار آبدارچیشون بود! می گم بامزه چون گوشیش و آورده بود و به منشیه می گفت که اس ام اس هاش و براش بخونه! البته لهجشم بامزه بود... بالاخره یه مهندس اومد و گفت بیا اینجا یه زونکن آورد و گفت این کار خیلی فوریه.. یه جدول به ظاهر ساده بود با چندتا ستون! اما این تازه اول بدبختی ها بود... تو دلم خوشحال بودم و با خودم می گفتم این که چیزی نیست سه سوت انجام میدم و این کار و می گیرم! زهی خیال باطل..
همان شد که ...
از ساعت ۹ تا دقیقا ۵ بعدالظهر جلوی کامپیوتر بودم و داشتم عدد تایپ می کردم ... آخه می دونین از وقتی که اولین برگه ها تموم شد و داخل زونکن و دیدم فهمیدم تازه چه بلایی قراره سرم بیاد اما بازم هی به خودم امیدواری دادم که میشه میشه! اما نشد!
بدیش این بود که مدیرشون فکر کرده بود که من گفتم می تونم ۲ روز در هفته بیام ولی وقتی فهمید گفت پنجشنبه بعد از اونجا و جمعه بعد از کلاسمم برم! اینو که گفت راستش خیلی دلم و زد.. گفتم نه به داره نه به باره اینجوریه چه برسه بعدنا.. واسه همین وقتی اومدم خونه تصمیم گرفتم بی خیال شم..
۵شنبه ام به مدیرشون اس ام اس زدم که شرمنده نمیام و غیره ....
آخیش بالاخره این ماجرای کارمم تموم شد.
دیگه ادامه ندارد ... !!!
پ . ن :
راستی توی کلاس جمعه هم ماجرا زیاد بود که بعدا براتون تعریف می کنم با یه عالمه کار جدید ..
منتظر بمانید تا برگردم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۳ ساعت توسط پسر پاییزی
|
دست نوشته های پسر پائیزی +