آسمان فوتبالی - عکس

 

"من"

 
 
 
 
"من" کیست!    و یا شاید "من"  چیست!
"من" شخصیت است یا حقیقت وجودی هر نفر!
 
زیاد از فلسفه سر در نمیارم و هیچ وقتم دنبالش نرفتم، اما همیشه توی ذهن بی در و پیکرم، سوالای زیادی وجود داشته که من کیم! دوست دارم یه جوره دیگه به "من" توی این مطلب نگاه کنم، شمایی که "من" رو از دور می شناسین شاید براتون این حرفا کاملا حیرت انگیز باشه و یا شایدم عادی! نمی دونم!
 
به هر حال می گویم
هر آنچه در دل "من" است.
هر آنچه در ذهن "من" است
هر آنچه "من" می خواهد..
 
 
اپیزود اول:  خلق "من"
 
به گفته مادر! "من" در روزی که تا کمر برف باریده بود، در نارنجی ترین فصل سال، در روزی که فقط  کمی بیشتر از نیمه ماه بود! در بیمارستانی دور از خانه دیده به جهان گشود.
 
شاید نسبت به "من" های دیگر جثه ای متوسط داشت و کمی شبیه به مادرش بود. درست است که "من" سومین "من" خانواده بود اما همیشه گفته اند:« نو که اومد به بازار ... » حدودا میشه گفت تا ۵ سالی او تک "من" بود و توجهات به او! البته دورانی بود که خود "من" هم این چیزها رو نمی فهمید ...
 
 
اپیزود دوم:  کودکی "من"
 
"من" کودکی با شیطنت های خاص و در عین حال بسیار خجالتی بود!
 
اگر می خواستی پیداش کنی! پشت دامن مادرش! اگر کمی دقت می کردی می تونستی از چینی که بر دامن مادر افتاده بود و دستانی کوچک "من" رو تشخیص بدی، کار سختی نبود فقط کافی بود مادرش را پیدا کنی تا دستت به او برسد. خوب برای "من" جایی امن تر از اونجا توی همهمه زندگی وجود نداشت.
 
سرگرمی های کودکیه "من" زیاد بود، مهمترینش برنامه کاردستی بود... مردی مجری آن بود که "من" او را بخاطر خلاقیتش، زیاد دوست می داشت. "من" همه برنامه های او را اجرا می کرد حتی با سنگ! با جای مایع ظرف شویی، دستمال کاغذی، کاغذ های رنگی و هزاران چیز بدرد نخور دیگر ... "من" با تمام کوچکی اش این کار رو معجزه تلقی می کرد و اسمش رو گذاشته بود: "معجزه بی ارزش" !!! 
 
دیگر سرگرمی "من" به قول خودش البته در همان دوران "کشف جک و جونور" بود. اگر او را در شمال در یک دشت با یک شیشه خالی مربا تنها می ذاشتی، تقریبا وقتی می خواستی که برش گردونی صدها حشره توی اون شیشه بود و باید اونو زیر بوته ای در حال کمین برای شکار کشف جدیدش پیدا کنی! "من" ساعتها به تماشای کشفهای جدیدش می نشست و همه را برای مادرش با هیجان تعریف و او را از دقت نگاهش شگفت زده می کرد! (البته هنوز هم "من" این خصلت را حفظ کرده و اگر زمانش باشد باز هم اکتشاف می کند...)
 
 
اپیزود سوم:  نوجوانی "من"
 
"من" در دوران تحصیل پسری نسبتا زرنگ بود، اما در عین حال عاشق بازی بود. تابستون شروع که میشد نمی تونستی "من" و داداش هاش رو از جلوی بازی جدا کنی! اما بازم "من" همان آدم آروم و خجالتی و گوشه گیر کودکی اش بود. "من" در حال بزرگ شدن و شکل گیری "من" بود. او داشت پوست می انداخت یا به قول خودش "دگردیسی کامل" آخه رشتش تجربی بود و توقعی جز این از "من" نبود... دوران نوجوانی و جوانی خوبی داشت تا اینکه ...
 
 
اپیزود آخر: "من" تا به حال
 
"من" داشت بزرگ و بزرگ تر می شد هم زمان با این تحولات درونش نیز چیزی به جوشش در آمده بود اما نمیدانست نامش چیست و چه علتی دارد. نمی دانست چرا می تواند نگاهی قدری او را از خود بی خود کند که نوای درونش را بیدار کند. "نوای درون" نام مجموعه اشعار و دل نوشته های اوست. نامی که خود "من" هم نمی داند که چرا گفته شد و چرا دیگر ادامه نیافت، چشمه درونش را بعضی ها  چندین بار خشک کردند اما احساس او هرگز نمرد. "من" با احساساتش زنده ماند و زندگی کرد.
 
"من" از نظر شخصیتی آدم ساکتی نیست. این را شاید هرکه بخواند توی دلش بخندد و با نیشخند از کنارش بگذرد. "من" همیشه سعی می کند انسانی درون گرا باشد. شاید کسانی که به قلبش نفوذ کردند و او را شناختند به این حرف "من" با تمسخر ننگرند. نزدیک شدن به او سخت است اما ...
 
"من" عاشق است. درب قلب او برای عشق دیگر بسته شده و تنها نیست.
"من" شریک درون "من" است. او را دوست می دارم.
 
 
"من" دست نوشته های پسر پاییزی ، افشین (پارسا) - اردیبهشت ۱۳۹۰
 
 

نجات!

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.

ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!

اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند

غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!