سکوت یعنی ...

سکوت

یعنی اما …

یعنی اگر …

یعنی هزار و یک دلیل که

“دل” میترسد بلند بگوید …


سوء تفاهم

میدانی رفیق . . . .

سردش بود . . .

دلم را برایش سوزاندم . . .

گرمش که شد با خاکسترش نوشت:

خداحافظ . . .

و رفت . . .

روزگار...

روزگارم کمی بد نیست! زیادی بد است...

همه چی یه جورایی بدجور گره خورده!

یعنی دیگه چیزیم مونده که گره گور نداشته باشه زندگی!

اصلا این پاییز امسال و دوست ندارم ... دیگه از غم گذشته یه چیزی شبیه مصیبت شده!

اولین پاییزیه که اصلا دوست نداشتم بنویسم هیچ حس خوبی ندارم!

چند وقته خیلی خیلی بد میارم! دست روی هرچیزی میذارم یه مشکلی پیش میاد

اون از اون! اینم از این! چی بگم!

اتفاقای بد، خیلی شیک کارم و از دست دادم و خیلی شیک تر سایتم درآمد نزدیکه صفره!

کی نفرینم کرده خودش بیاد بگه یه جورایی حساب می کنیم نه سیخ بسوزه نه جیگر من!

امیدوارم پاییــــــــزجون این یه ماه آخرو که متولد شدم دنیای جدیدی رو متولد کنی برام!

ببینیم چیکار میکنی فصل من! (دمت گرم! ازونا)

3 سال ...

 
 
تولدت مبارک
 
بالاخره ۳ سالت شد...
 
وقتی ساختمت دلم پر از غم بود...
 
ساختمت تا مرهمی باشی بر ویروونه های دلم...
 
ازت ممنونم که تنهام نذاشتی...
 
 
 

۱۴:۳۱:۵۶

این روزای آخر سال دوباره به سرم زد برم توی فاز چاووشی و خش خش! صدایی که انگار همه غمهام توش هست! یه چیز عجیبیه! جاهایی از شعراش هست که وقتی با اون لحن صدا می شنوم همیشه مو به تنم سیخ میشه و چشمام تا مدتی خیس! انگار یکی همه اون حرفایی که تو می خواستی بگی و یه جوری ماهرانه که خودتم باورت نمیشه گفته... این خود خود غمه...
 
دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم ....
 
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کیو گرفتی زیر بارونای پاییز!
 
+++
 
شب و روز پیش منی٬ تو هنوز پیش منی
تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی ...
 
+++
 
وقتی که رفت و من و از یاد برد
هرچی که داشتم همه رو باد برد
 
تو کنج عزلت خودم نشستم
هر چی که آیینه بود زدم شکستم
 
+++
 
رفیق روزهای خوب! رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من.. همیشه در هنوزها
 
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی!
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
 
+++
 
کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده!
 
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده!
 
  
۱۳۹۱ سال پر از هیچ! تنها واژه ای که میتونم واسه امسال به زبون بیارم! از همه لحاظ سال زیاد خوبی نبود شایدم سال بدی بود... سالی پر از شکست! پر از نا امیدی! پر از اشک! پر از تحقیر و دورویی...
 
امیدوارم توی این ثانیه ۱۴:۳۱:۵۶ یه سال خوب برامون نوشته بشه عیدتون مبارک...
 
 

یه دقیقه!

یعنی خدام می دونسته دلم برات خیلی تنگ میشه که روز آخری که می خوای برای یه سال تنهام بذاری و بری گذاشته یه دقیقه بیشتر باهات باشم؟
 
حیف بازم زود رد شدی...
 
خیلی خوب اومدی ولی بد بد داری میری...  مثه همیشه ...
 
روز اولی که اومدی کلی نشونه های تغییر داشتی ولی فقط یه ماه دووم آوردی و باز بهم نشون دادی تو پاییز خود منی٬ پاییز همیشگی و دوست داشتنی من با یه عالمه غم و گریه... غروبای سرد و بادهای ناگهانی و بارونای ریز ریز و یه عالمه برگ قشنگ...
 
آره تو خود پاییز پسر پاییزی هستی! ناراحتم که داری می ری اما خوشحالم که بهم فهموندی پسر پاییزیم با خصوصیات خاص خودش! من خودمم و تو همون خودت٬ ممنون واسه همه چیزایی که بهم دادی و خواهی داد...
 
خیلی سخته روزی که داری می ری باید به همه تبریک گفت. بهش میگن یلدا .. یلداتون مبارک.
 
 

و دوباره من متولد شدم...

اینم از آخرین ماهت!
 
باز وسطای آخرش رسید!
 
و دوباره من متولد شدم...
 
این یعنی داری میری
 
و باز تنها میشم...
 
چه دیر شد
 
چه سرد
 
تنهایی
 
و من
 
...
 
 

مرض!

تازه فهمیدم چقدر مرضای جدید بجز ایدز و هپاتیت و سرطان و دیابت و فلج اطفال و هزاران هزار بیماری پنهان و آشکار دیگه اختراع و اکتشاف شدن!
 
فک می کردم فقط یه سری ویروس و باکتری و میکروب دلیل مریض شدن آدمیزاده!
 
علم که میگن پیشرفت کرده همینه دیگه!
 
با نگاهی کاملا شاد! می خوام نوعی بیماری یا همون مرض جدید رو اینجا بنویسم البته شاید شما هم با این امراض آشنا باشید و من تازه کشفشون کردم ... جان من اونا که میدونن نگن من چقدر داغونم که فک کردم چیز جدیدی کشف کردم!
 
چند روز پیش تو تاکسی نشسته بودم حس کردم نفر بغلیم که دم پنجره نشسته بود یه کمی مریضه! حالا بگین چه چوری کشف کردم که چه مرضی گرفته! خوب خیلی راحت بود! حالا میگم خودتون ببینین این فرد مرض داره یا نه!؟
 
فک کنید یه مرد میانسال با موهایی کاملا مجعد که از وسط هم باز کرده بود کنار پنجره نشسته بود. بیرونم باد و بوران بود و پاییز عزیزم حسابی سر و صدا کرده بود.
 
این فرد کاملا شاد! پنجره رو تا جایی که میشد پایین داده بود و تازه دستشم مثه وقتی کلاسور دستت میگیری چه جوری میشه! همونجوری دستشو انداخته بود بیرون و کاملا مریض! هم موهای بنده هم موهای خودش شبیه بز اخوش روی هوا بود!
 
صحنه رو تصور کنید فقط! تازه از فرط باد شدیدی که بهش می خورد چشماش اندازه نخود شده بود!
 
خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش این آدم سالمه ؟؟؟ 
 

سرنوشت من ( 5 )

بالاخره بعد از تقریبا ۲ سال! (باورم نمیشه!) دوباره می خوام از << سرنوشت من >> بنویسم ...
 
سرنوشت من ( قسمت پنجم - کودکی ۵ )
 
ایندفعه می خوام یکم از تفریحات سالم دوران کودکیم بنویسم٬البته تفریح غیر سالمی تا این لحظه از عمرم شاید نداشتم! کلا پاستوریزه که میگن شاید درست باشه! نمی دونم!؟ بگذریم...
 
تفریح سالم ماشینی: چون خانواده پرجمعیتی محسوب میشدیم معمولا توی ماشین قسمت جلو ۲ نفر می نشستیم و تفریح من تو جاده این بود که ماشینای جلویی رو زیر نظر می گرفتم که وقتی تو یه دست انداز می افتن و بعد ما که از همون نقطه جاده رد میشیم تکونامون یکیه یا نه!
 
ازونجا که تا یادمه بابام ماشینهای درب داغون زیاد داشت توی جاده سایه ماشینمونو زیر نظر می گرفتم که مثلا از بغل شبیه کدوم ماشین مدل بالاس! معمولا زمان غروب خورشید سایه ماشین خیلی شیک تر میشد و من کیف می کردم!
 
یکی دیگه از تفریحات سالم که ماشین سهم زیادی رو داشت جویدن لاستیک پایین پنجره های ماشین بود که معمولا توی مسیرهای طولانی بیشتر حال می داد نمی دونم لامصب چی داشت که بدجوری کرم توی وجودم وول می خورد که گاز گاز کنمش!
 
 البته یه تفریح دیگه که اکثرا تجربه ش کردن نشستن پشت فرمون و بوق زدن و قان قان کردن بود که منم ازش بی نصیب نبودم ولی چون زیاد بودیم و امکانات کم بود یه کمی سخت بود ولی همون مدت کم کلی تفریح می کردم و شاد می شدم ...
 
تفریح سالم دستگاه های بازی یا همون کنسول امروزی : خوب این قسمت از تفریح رو همه پسر بچه های فامیل (رضا محمد میلاد فراز و ... ) باهاش خوب آشنا بودن و معمولا همه باهم بودیم و حتی شبام خونمون میموندن٬ خونه ما بسته به سن و زمان! خونه بابکینا خونه سیامکینا خونه افشینینا خونه شاهینینا نامگذاری میشد!
 
هنوزم که هنوزه این دستگاهها و بازی باهاشون ادامه داره (خرس گنده و خجالت نمی کشی و ازین صحبتا!) ولی خوب خیلی حال میداد مخصوصا وقتی که نداشتیم و از "علی آقا" و "آقا وحید" پلی استیشن کرایه می کردیم و جاتون خالی از یه ثانیه حضورشم استفاده می کردیم و حتی شبام پلک رو هم نمیذاشتیم وقتیم زمان پس دادنش بود غم دنیا رو می خوردیم... 
 
اولین دستگاهمون آتاری بود یادمه زمانی که می خواست بابام بخره هی نه و نو می کرد بعد یه دفعه با یه نایلون مشکی اومد تو و گفت اینم اتاری! خیلی خوب تفریحی بود و ذوق مرگ میشدیم... بعد از آتاری توی حسرت نینتندو بودیم ولی بعد سگا خریدیم بعد پلی استیشن ۱ و ۲ بعدم که ایکس باکس
 
اینم از تفریحات من ... البته تفریحات سالم زیاد دیگه ام داشتم اما چون مثل همس نیازی به گفتن نداره مثل خاله بازی! خونه سازی! و ...
 
ادامه دارد ...
 

یه شروع

این دفعه یه جوره دیگه اومدی ...
 
هیچ وقت اینقدر غافلگیرم نکرده بودی
 
باز سرد بودی  باز سوز داشتی
 
سوزت و دیشب با همه وجودم یه جایی دور از این شهر احساس کردم...
 
ایندفعه برعکس ۲۹ بار پیش خیلی خوب شروع شدی .... خیلــــــــــــــــــی
 
دیگه با غم نیومدی
 
نشونم دادی میشه بیای یه بار بجای غم تو دلم کلی خوشی باشه
 
همیشه برام خوش یمنی٬ همیشه یه نشونه داری واسه زندگیم
 
دوست دارم تو یکی از این سه ماهت نزدیک همون سوز همیشگیت واسه همیشه برم
 
پاییز سی ام خوش اومدی...
 

در انتظار پاییز امسال

 
من منتظرم ...
 
یه انتظار شیرین واسه یه اتفاق!
 
واسه یه تغییر!
 
امسال با همه سالهایی که اکسیژن ازت گرفتم فرق داره...
 
بیا و باز با سردی هوات و بارون غروبت و لرز زرد برگ درختات! بیتابم کن
 
دلم خیلی واسه خش خش تنگ شده! واسه نم کشیدن! واسه نارنجی زرد قرمز!
 
دلم واسه سوزی که تو زندگیم میندازی خیلی ت ن گ شده ...
 
منتظرتم ...
 
 

دل نوشته شبانه (1)

باز دوباره در شبی خیلی غمگین و سخت٬ "نوای درونم" در چشمانم جوشید و در قلبم خروشید...
 
آه دلم خیلی گرفته بود ...
 
 
اوج بگیر
 
دیگر قفس شکست و تو آزاد پروازی
 
پرواز کن٬ اوج بگیر که دیدنت از این پائین
 
با حسرتی سنگین و چشمی اشک آگین
 
هم مرا بس است
 
ولی بدان شانه های شکسته و کمر تاشده ام
 
همیشه توان داشتنت را دارد.
 
گرسنه نمانی ...
 
هنوز دانه های چروک خورده وجودم باقیست
 
اوج بگیر
 
من این پائین اسیر بودنت
 
پست٬ مدفون خواهم شد...
 
 
 
دوری
 
هرچه خواستم
 
"دور"ی را کم کنم٬ نشد
 
برعکس شد
 
و چون "رود"ی
 
از چشمانم جاری گشت
 
 
دل شکست ...
 
کورمال کورمال
 
با چشمانی که نای دیدن ندارند
 
برایت می نویسم
 
دلی ساختم
 
که از پوست و رگ و کالبد خونم بود
 
ماهیت کلی قلبی که ساخته بودم با ارزش بود
 
اما شکست و باز به بی ارزشترین اجزایش بدل گشت ...
 
 
افشین (پارسا) - هفدهم تیرماه ۱۳۹۱
 
 

درجا !

مدتی هست که دارم معنی واقعیه "درجا" زدن رو می فهمم٬ تازه معنی جدیدی واسه این واژه پرمعنی اما کاملا پوچ پیدا کردم ... شاید میشه گفت کشف کردم٬ شایدم اختراع!
 
این واژه از دو کلمه "در" و "جا" تشکیل شده٬ "در" رو که به تنهایی نمیشه معنی کرد ولی "جا" می تونه خیلی جاها باشه! اینجا٬ اونجا٬ همه جا! میتونه موقعیت باشه یا وضعیت و شرایط... خوب فهمش تا اینجا که نیاز به لیسانس نداشت و فکر کنم همه راحت می فهمن البته بماند که خیلی ها با وجود دونستن معنیش نمی دونن دارن"درجا" می زنن ...
 
"درجا" زدن توی اجتماع امروزی چندین مفهوم داره٬ خیلی ها فکر می کنن چون توی موقعیتی که هستند پیشرفتشون کمه دارن "درجا" می زنن بعضیا هم فکر می کنند چون یه سری کار رو روزانه تکرار می کنن به درد "درجا" زدن دچار شدن... اندکی هم که الاف ول می گردن و هدفی تو زندگیشون دنبال نمیشه فکر می کنند "درجا" زدن رو با همه وجود دارن لمس می کنن ... خوب اینا یه جورایی همش درسته ولی من یه معنی کاملا متفاوت ازین واژه رو می خوام توضیح بدم تا بدونین "درجا" در عین سادگی خیلی هم پیچیدست ...
 
دوست دارم معنی اکتشاف خودم از واژه "درجا" رو با داستان بگم که لیسانس نخواد یا حداقل لیسانس مرتبط نیاز نباشه! (اینجا رو زیرنویس بخونین! لازم به ذکر است که این داستان یک تجربه کاملا شخصی بوده و هرگونه استنباط از مفهوم آن به نویسنده ربطی نداره ... ) 
 
داستان از دوران کودکی"جناب" شروع میشه... آقای "جناب" تو ۷ سالگی شم اقتصادی فوق العاده بالایی داشت (البته در حد دوران بی دغدغه و بدون حرص و طمع کودکی) اون با پول تو جیبی ۲۵ تومانیش تو فکر یه راهی واسه خرید ماشین کنترلی۵۰۰ تومانی بود! ماشینی که شب و روز به فکرش بود در حالی که واسه خریده نشدنش توسط شخص دیگه استرس داشت ولی هر روز که می گذشت امیدوارتر به خرید رویایی خودش می شد تا جایی که حاضر بود پا روی همه خواسته های دیگه اش بذاره... گاهی وقت ها وسوه ام می شد که با یه روز پولش٬ بستنی شکلات یا پفکی چیزی بخره اما عزمش جزم بود واسه بازی با اون ماشین کنترلی شیک و رویایی!
 
"جناب" بعد از ۱۰ روز تلاش سعی کرد پول هاشو بشمره! اما امان از اینکه ریاضیش در اون حد نبود که بدونه چقدر پول جمع شده! اینجا بود که برای اولین بار حس شبه "درجا" در وجودش نمایان شد... ۱۰ روز بی پفک! ۱۰ روز صبر اونم واسه بچه ای که پر از نیاز کودکی بود... ناامید بود اما پشیمون نبود... بالاخره بعد از چند وقت ماشین و خرید... اما این شروعی بود برای حس "درجا" زدن با معنی جدید...
 
سالها گذشت...
 
"جناب" به سن جوانی رسید و وارد مرحله جدیدی تو زندگیش شد... راهش رو برای ادامه تحصیلات انتخاب کرد و وارد دانشگاه شد رشته ای کاملا متفاوت با شخصیت و احساسات درونیش... رشته ای که تنها دلخوشیش واسه انتخابش٬حرف بقیه بود که می گفتن دستت تو کاشتن خوبه و علاقه ذاتیش به طبیعت و همچنین از همه مهمتر! ترس از غول سربازی!
 
دوران جوانی "جناب" دوران رشد احساساتش بود رشد طبع شعر و گرایشش به هنر! با وجود اینکه راهش رو توی ادامه تحصیلان اشتباه رفته بود ولی توی دوران دانشگاه هم شعر سرود٬ هم با استعدادی که توی یادگیری برنامه های گرافیک نشان داد گرایش شغلی آیندشو عوض کرد ... حس "درجا" چند وقتی بود که به سراغش نیومده بود (البته بماند که توی راه کنکور این حس توی وجودش شروع به رشد دوباره کرده بود و خودش خبر نداشت)
 
|سانسور شد: ماجرای سربازی و از دست دادن عشق اول "جناب" رو که مفصل بود | 
 
"جناب" آماده ورود به دنیای کار بود ... اما رشته دانشگاهی و پارتی داشتن و سابقه کار٬ ملاک انتخاب افراد برای کار توی اکثر شرکت ها بوده و هست! واسه همین کسی توی گرافیک بهش اعتماد نمی کرد تا جایی که سر از مسئول دفتر و منشی شرکت ساختمانی تا طراحی دکوراسیون داخلی در آورد... و حس "درجا" زدن تو وجودش شدت گرفت و توی هیچ کدوم از کاراش موفقیتی رو حس نمی کرد ...
 
بالاخره سر از یه شرکت تبلیغاتی درآورد که دقیقا کارهایی رو ازش می خواستن که بهشون عشق می ورزید ... خوشحال شد که بعد از یه عالمه "درجا" زدن به محیطی واسه پیشرفت و رهایی کامل از این حس وارد شده امان از اینکه نمی دونست با حس "درجا" زدن با تعریفی جدید مواجه میشه... زود پیشرفت کرد (تو ۶ ماه کار ۴ ماه پاداش و ۳ بار افزایش حقوق گرفت) و توانایی هاش رو به عمل تبدیل کرد ولی این حس واسه ۶ ماه اول ورودش بود...
 
کم کم همه جور حس "درجا" زدن (که اول همین نوشته گفتم) رو با تمام وجودش احساس کرد٬ تنها تفاوتش با همه احساسات "درجا" این بود که "جناب" با اینکه روز به روز به کارها و وظایفش افزوده می شد با کمترین خطا و تنظیم وقت به همه اونا می رسید ولی نه تنها دیگه چشمی نبود که ببینه، تازه روز به روز جایگاهش توی شرکت نزول پیدا کرد تا جایی که به یک نقطه کوچک و کاملا بی ارزش توی چارت سازمانی شرکت مبدل گشت... این بود حس جدید "درجا" زدن با وجود تمام شایستگی و توانایی ...
 
"جناب" هنوز امیدوار است و خواهد ماند ...
 
 

2 سال گذشت ...

باورم نمیشه که از ایجاد این دستنوشته های پسر پائیزی ۲ سال به این راحتی و مثه آب خوردن گذشت... چندین قالب عوض شد کلی فکر واسه وبلاگ داشتم ولی چند وقتیه یه جورایی اصلا حوصلش رو نداشتم٬ نمی دونم چرا!
 
با این حال هنوزم حس این وبلاگ زنده اس و عوض نشده... اینجا محل درد و دلتنگی و شادی و غمم بوده و خواهد ماند تا ...
 
تولدت مبارک ...
 

تکراری

به تقویمت نگاه کردی!
به این روزای تکراری!
به احساسی که ...
 
این اوله آهنگیه که دارم همین لحظه گوش میدم...
 
شعرش یه جورایی باعث میشه یاد زندگیه تکراریه خودم بیافتم. حس میکنم دیگه داره خیلی همه چیز تکراری میشه. دلم می خواد بازم بزنم تو کار نوشتن درست مثه ۸ سال پیش! درسته که وقتش نیست اما حسش خیلی هست خیلی ... شایدم دیگه این احساسم مثه اکثر استعدادام خشک شده باشه اما به امتحانش می ارزه ...
 
حالا فعلا چند بیت از شعرام و که خیلی دوسشون دارم میذارم تا بعد ...
 
===========================
 
یه عمریه تو حسرت٬ در آرزوی پرواز
بال و پری ندارم پریدن کنم آغاز
.
.
.
پرواز یعنی رهایی٬ سفر به بی نهایت
مثل کوچ پرستو٬ یه عشق نه یه عادت
 
حسرت پرواز  -  ۸ آبان ۱۳۸۲ 
 
===========================
 
باران اشکم می ترسد.
مبادا سیلی شود
آبادی را ناباد کند
یا که ویران کند
آن حس آفتاب شدنم ...
 
طوفان  -  ۲۰ فروردین ۱۳۸۲
 
===========================
 
اندک زمانی همدم روز بودم
ولی حال٬ من یاور شبم
زین پس
سکوتش! باشد همدمم
...
 
یاور شب  -  ۷ اردیبهشت ۱۳۸۲
 
===========================
 
در اعماق چشمانت ای یار
غرقه در ناز نگاهت شده ام
در ساحل دو چشمان چو دریای تو
من منتظرم تا شاید!
با قایق مژگان سیاهت
با عزم و شکوه ابروانت
در طوفان مواج نگاهت
به ته دریای وجودت برسم ..
 
منظر یار  -  ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۲
 
===========================
 
ندیده ام تا بحال
کودکی بگوید دروغ
حتی
برای شیرینی های مادربزرگ
 
من همان شیطنت بچه همسایه ام
همان لذت شکستن یک شیشه
و فرار از خشم مرد همسایه ...
 
کودکی  -  ۵ اسفند ۱۳۸۲
 
===========================
 
گفتی برو٬ رفتم
اما نگفتی هیچ زمان برنگرد٬ که نروم
گفتی بیا٬ آمدم
اما نگفتی برای همیشه نمان٬ که نیایم
پس بدان
فریب بود هر آنچه می گفتی ...
 
فریب  -  ۲۲ اسفند ۱۳۸۲
 
===========================
 
هر روز برایت شاخه گلی خواهم آورد
بویش کن و به یادم باش
نگاهش کن و به یادم باش
نگاهش دار و باز به یادم باش
با یاد تو زنده ام
به یادم باش
 
به یادم باش  -  ۲۷ خرداد ۱۳۸۴
 
===========================
 
 

پیر عمو !

روز ۲۲ مهرماه ۱۳۸۶ بود
 
که برای اولین بار عمو شدم
 
احساس کردم که دیگه پیر شدم
 
که بهم میگن عمو افشین ...
 
.
.
.
.
 
روز ۲۶ام مرداد ماه ۱۳۹۰
 
و من بازم پیرتر شدم...
 
 
 
عمو جونم ازین که پیرتر شدم خوشحالم
 
منتظریم که بیای خونه ...
 
 
 
 پ ن :  به علت امکان چشم خوردن از گذاشتن عکس معذوریم
 
 
 
 

چیکار کنم!

 
چند وقتی هست که دو کلمه تو زندگیم خیلی پر رنگ شده نمیدونم باهاش چیکار کنم!
 
ای بابا اینجام که ولم نمی کنه! یعنی واقعا چیکار کنم!؟
 
"چیکار کنم"  آره درسته... خودشه! این دو کلمه پدرم و در آورده!
 
شاید باورتون نشه اما چه تو حرف چه عمل حتی تو ذهنمم روزانه هزاران بار تکرار میشه!
 
نمیدونم که از جونم چی می خواد! خیلی وقتا آرامشم و می گیره...
 
نمیذاره تمرکز کنم و درست تصمیم بگیرم!
 
به نظرتون چیکار کنم! ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا!
 
 

"من"

 
 
 
 
"من" کیست!    و یا شاید "من"  چیست!
"من" شخصیت است یا حقیقت وجودی هر نفر!
 
زیاد از فلسفه سر در نمیارم و هیچ وقتم دنبالش نرفتم، اما همیشه توی ذهن بی در و پیکرم، سوالای زیادی وجود داشته که من کیم! دوست دارم یه جوره دیگه به "من" توی این مطلب نگاه کنم، شمایی که "من" رو از دور می شناسین شاید براتون این حرفا کاملا حیرت انگیز باشه و یا شایدم عادی! نمی دونم!
 
به هر حال می گویم
هر آنچه در دل "من" است.
هر آنچه در ذهن "من" است
هر آنچه "من" می خواهد..
 
 
اپیزود اول:  خلق "من"
 
به گفته مادر! "من" در روزی که تا کمر برف باریده بود، در نارنجی ترین فصل سال، در روزی که فقط  کمی بیشتر از نیمه ماه بود! در بیمارستانی دور از خانه دیده به جهان گشود.
 
شاید نسبت به "من" های دیگر جثه ای متوسط داشت و کمی شبیه به مادرش بود. درست است که "من" سومین "من" خانواده بود اما همیشه گفته اند:« نو که اومد به بازار ... » حدودا میشه گفت تا ۵ سالی او تک "من" بود و توجهات به او! البته دورانی بود که خود "من" هم این چیزها رو نمی فهمید ...
 
 
اپیزود دوم:  کودکی "من"
 
"من" کودکی با شیطنت های خاص و در عین حال بسیار خجالتی بود!
 
اگر می خواستی پیداش کنی! پشت دامن مادرش! اگر کمی دقت می کردی می تونستی از چینی که بر دامن مادر افتاده بود و دستانی کوچک "من" رو تشخیص بدی، کار سختی نبود فقط کافی بود مادرش را پیدا کنی تا دستت به او برسد. خوب برای "من" جایی امن تر از اونجا توی همهمه زندگی وجود نداشت.
 
سرگرمی های کودکیه "من" زیاد بود، مهمترینش برنامه کاردستی بود... مردی مجری آن بود که "من" او را بخاطر خلاقیتش، زیاد دوست می داشت. "من" همه برنامه های او را اجرا می کرد حتی با سنگ! با جای مایع ظرف شویی، دستمال کاغذی، کاغذ های رنگی و هزاران چیز بدرد نخور دیگر ... "من" با تمام کوچکی اش این کار رو معجزه تلقی می کرد و اسمش رو گذاشته بود: "معجزه بی ارزش" !!! 
 
دیگر سرگرمی "من" به قول خودش البته در همان دوران "کشف جک و جونور" بود. اگر او را در شمال در یک دشت با یک شیشه خالی مربا تنها می ذاشتی، تقریبا وقتی می خواستی که برش گردونی صدها حشره توی اون شیشه بود و باید اونو زیر بوته ای در حال کمین برای شکار کشف جدیدش پیدا کنی! "من" ساعتها به تماشای کشفهای جدیدش می نشست و همه را برای مادرش با هیجان تعریف و او را از دقت نگاهش شگفت زده می کرد! (البته هنوز هم "من" این خصلت را حفظ کرده و اگر زمانش باشد باز هم اکتشاف می کند...)
 
 
اپیزود سوم:  نوجوانی "من"
 
"من" در دوران تحصیل پسری نسبتا زرنگ بود، اما در عین حال عاشق بازی بود. تابستون شروع که میشد نمی تونستی "من" و داداش هاش رو از جلوی بازی جدا کنی! اما بازم "من" همان آدم آروم و خجالتی و گوشه گیر کودکی اش بود. "من" در حال بزرگ شدن و شکل گیری "من" بود. او داشت پوست می انداخت یا به قول خودش "دگردیسی کامل" آخه رشتش تجربی بود و توقعی جز این از "من" نبود... دوران نوجوانی و جوانی خوبی داشت تا اینکه ...
 
 
اپیزود آخر: "من" تا به حال
 
"من" داشت بزرگ و بزرگ تر می شد هم زمان با این تحولات درونش نیز چیزی به جوشش در آمده بود اما نمیدانست نامش چیست و چه علتی دارد. نمی دانست چرا می تواند نگاهی قدری او را از خود بی خود کند که نوای درونش را بیدار کند. "نوای درون" نام مجموعه اشعار و دل نوشته های اوست. نامی که خود "من" هم نمی داند که چرا گفته شد و چرا دیگر ادامه نیافت، چشمه درونش را بعضی ها  چندین بار خشک کردند اما احساس او هرگز نمرد. "من" با احساساتش زنده ماند و زندگی کرد.
 
"من" از نظر شخصیتی آدم ساکتی نیست. این را شاید هرکه بخواند توی دلش بخندد و با نیشخند از کنارش بگذرد. "من" همیشه سعی می کند انسانی درون گرا باشد. شاید کسانی که به قلبش نفوذ کردند و او را شناختند به این حرف "من" با تمسخر ننگرند. نزدیک شدن به او سخت است اما ...
 
"من" عاشق است. درب قلب او برای عشق دیگر بسته شده و تنها نیست.
"من" شریک درون "من" است. او را دوست می دارم.
 
 
"من" دست نوشته های پسر پاییزی ، افشین (پارسا) - اردیبهشت ۱۳۹۰
 
 

تولد یک سالگی

 
 
 
پارسال! همین موقع! یادته!
 
هدفت خیلی فرق داشت مگه نه!
 
یادته جایی بودی واسه غمهام!
 
چه زود گذشت ...
 
ببخشید که نتونستم اونجوری که باید بهت رسیدگی کنم...
 
تولد تو تولد دوباره من بود ... وبلاگم تولد مبارک
 
 
 

کار و سال نو!

سلام! 
 
اونجا بوی عید میاد!؟
 
چند سالی هست که این ورا بوی عید نمیاد! یا اینکه میاد و من نمی فهمم!
 
یا شایدم یادم رفته چه بویی می داد!
 
یکی می گفت عید واسه بچه هاس! شایدم حق با اون دوستمونه!
 
نمی دونم...!
 
به هر حال داره عید و سال نو میاد!
 
من هستم و دوباره دارم مینویسم! البته این آخرین باره توی سال کهنه!
 
از ۲ ماه پیش تا امروز اتفاقای زیادی نیوفتاد اما یه اتفاق خیلی مهم افتاد که اونم این بود بعد از حدودا دو ماه بیکاری کاملا اتفاقی یه کار نسبتا خوب پیدا کردم و یه ماهی هست که مشغول شدم! البته داستان داره که دوست دارم اینجا بنویسم:
 
آخرین روز ماه بهمن بود که کاملا از پیدا کردن کار ناامید! اومده بودم نت یکم بگردم دنبال اگهی های اینترنتی! حدودا ساعت ۱۲ شب بود! یکی از دوستام توی مسنجر آنلاین شد و منم چون فقط ایشون! بودن بهش پی ام دادم و شروع کردیم به چت! بعد از یکم صحبت. بحث رفت توی کار و بار و اینجور چیزا! که منم یه عالمه از ییکاری و مصاحبه هایی که این مدت رفتم و نشد استخدام بشم براش تعریف کردم!
 
خلاصه کلی آه و ناله کردم و شاکی از این مملکت و ... که دوستم گفت یه ایمیل برام اومده! راجع به استخدام گرافیست وب ! می خوای برات بفرستم فرمش و پر کن! حالا فرض کنین ساعت ۲ نصف شب شده بود! منم که تا دلتون بخواد توی این مدت فرم پر کرده بودم یا ایمیل زده بودم! دوست داشتم که خفش کنم! اما ازونجایی که کمی رو در بایستی داشتم باهاش! با کلی اکراه فرم و پر کردم و ارسال زدم!
 
جالبیش این بود بعد از ارسال فهمیدم که این فرم مربوط به شرکت پیک برتر هستش و از اینکه یه شرکت کاملا معروف و معتبره کلا مایوس شدم! و به فحشهای دلم به دوستم افزودید! یعنی افزوده شد!
 
بالاخره اون شب هم گذشت! فردای اون روز از یه شماره ۵ رقمی بهم زنگ زدن! منم فکر کردم ایرانسلی تبلیغی چیزیه! جواب دادم و یه آقای مودب! به نام جوادی! گفت که از پیک برتر تماس می گیرم و فلان! داشتم شاخ در میاوردم! گفت که براشون نمونه کار ایمیل کنم و منتظر تماس واسه مصاحبه بمونم...
 
فردای اون روز با یه شرکت مهندسین مشاور برای مسئول دفتری و این چیزا! قرار یه مصاحبه داشتم. توی راه بودم که دوباره از اون شماره ۵ رقمی باهام تماس گرفتن! این دفعه یه خانم بود... جواب دادم و گفتم که توی راهم و امکان یادداشت و این چیزا رو ندارم اونم گفت حتما تماس بگیرم چون آدرس و بگیرم و فردا برم برای مصاحبه!!! وای خدا! اصلا نفهمیدم چه جوری مصاحبه با شرکت مشاور تموم شد! و  اومدم خونه زنگ زدم و آدرس گرفتم و .... بگذریم!
 
فرداش با برادرم شاهین رفتم مصاحبه! ... وقتی که رسیدیم! مواجه شدیم با یه ساختمون به نام  ساختمان پیک برتر! با ۵ یا ۶ طبقه و چندین واحد! وقتی داخل رفتیم! پرسیدم که باید برای استخدام کجا برم! که راهنماییم کردن! رفتیم داخل انگار روزانه هزاران نفر واسه استخدام میومدن! منشی اونجا پرسید که برای گرافیست اومدین! منم گفتم نمی دونم! آقایی به این نام تماس گرفتن و ... منشی یکم فکر کرد و گفت ما اینجا ۴ یا ۵ نفر بنام جوادی! داریم!
 
گفتم که نمیدونم من از طریق فلان سایت فرم پر کردم و ... که یه دفعه منشی خندش گرفت و گفت: آهان آقای بقایی!!! جان! انگار تابلو شده بودم و خودم خبر نداشتم! بالاخره راهنماییم کرد که برم ساختمون روبرو طبقه دوم! خیالم تا حدودی راحت شد! رفتیم ساختمون روبرو که درش باز بود و رفت و اومد ازش هم انگار زیاد میشد!!! داخل ساختمون شدیم و رفتیم طبقه دوم! یه در شیشه ای داشت! رفتم تو و گفتم اومدم برای استخدام! یه آقایی اونجا بود! گفت دیر اومدین! برین شنبه ساعت ۸ اینجا باشین!
 
منو می گی! داشتم واقعا دیوونه می شدم! دیگه داشتم از در میومدم بیرون که یهو صدام زد و گفت! برای چه کاری اومدی مصاحبه! که منم تعریف کردم که آقای فلانی تماس گرفتن و گفتن بیا! که همون لحظه یه آقای عینکی! وارد شد! که پرسید شما با آقای بقایی قرار گذاشتین! تازه فهمیدم ایشون مستر جوادی تشریف دارن!!!
 
ب گ ذ ر ی م!
 
بالاخره نمونه کارام و نشون دادم و یکمی حرف زدیم! آقای جوادی هم ازم و کارم خوشش اومد انگار! . قرار شد براشون یه نمونه کار همون جا انجام بدم ! ولی چون شاهین بیرون بود و خیلی معطل شده بود گفتم که شنبه صبح میام واسه نمونه! رفتارش یه جوری بود که انگار استخدام شدم و نمونه کار یه کار سوری و تشریفاتی بود!
 
خیلی طولانی شد! خسته شدم! ...
 
بالاخره قرار شد ۱۰ روزی آزمایشی برم ... بعد از یه ماه کار! چهارشنبه هفته پیش اولین حقوقم و گرفتم پنجشنبه هم که روز آخر کاری بود آقای جوادی گفت تو سال آینده باهات قرارداد می بندیم و ...
 
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاخیش تموم شد ....
 
 
 
  
پ ن: 
 
 
 
 پیشاپیش فرارسیدن سال نو! سال ۹۰ مبارک
 
 ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی