بالاخره بعد از یه وقفه ۶ ماهه دوباره می خوام << سرنوشت من >> و ادامه بدم ...
و اما ...
سرنوشت من ( قسمت چهارم - کودکی ۴ )
این دفعه می خوام یه خاطره براتون از دوران کودکیم بنویسم. فکر کنم این خاطره رو اونایی که خیلی باهاشون صمیمی هستم می دونن اما برای نوشتن توی اینجا چیز جالب و جدیدیه ...
روز اول مدرسه بود. اول مهر سال ۱۳۶۸ افشین پسری ریز میزه لاغر و استخونی ( عکس بالا سمت راست که روپوش تنمه! چهارم دبستان بودم حالا فرض کنین اول دیگه چی بودم! ) یادمه بعد از خوردن صبحونه و کلی استرس ( که همیشه من دارم...) حاضر شدم و دست تو دست بابام بدون اینکه مامانمم بیاد راهی مدرسه شدم.. اسم مدرسمون شهید سید رضی توی سعادت آباد بود... البته الان هست و سر جاش!
خودتون می دونین دیگه روز اول مدرسه چقدر می تونه سخت باشه. بابام باهام اومد توی مدرسه بعد که صف کردنمون رفت و دورتر وایستاد کنار بقیه اولیای محترم! منم همش چشمم بهش بود تا جایی که نوبت صف ما شد و رفتیم توی ساختمون کلاسا. چون ریز میزه ام بودم جام اول صف افتاده بود.
اینجوری وقتی که رفتم تو کلاس می تونستم قشنگ خودم هر جا که دوست دارم انتخاب کنم و بشینم. خوشبختانه کلاسمون رو به حیاط بود . منم از خدا خواسته رفتم سریع نشستم میز اول دم پنجره ...
آخیش حالا می تونستم بابام و تو حیاط ببینم و خیالم راحت شه که هست. همه بچه ها اومدن تو کلاس و نشستن... بعضی ها شاد و سرخوش بودن بعضیام ساکت مثله من! بعضی هام گریون ... منم همه حواسم به بیرون بود و بابامم همش دست تکون می داد و یه عادتیم که داشت و داره اینه که خودشو لوس می کنه و بوس می فرسته ... اونم جلو ملت ...!
بگذریم ...
بالاخره خانم معلمون اومد خانمی میان سال و خوش برخورد و مهربون. یه جوری مهربون بود که همه حواسم رفت بهش و حتی اسم بابامم اون موقع یادم رفته بود.. از همه اسماشون و می پرسید. کلی شوخی می کرد اوناکه گریه می کردن و آروم می کرد.. خلاصه یه کاری کرد که همه استرس روز اول مدرسه از بین رفت. نیم ساعتی گذشت و من از پنجره بیرون و نگاه کردم!...
هی نگاه کردم و گشتم! اما هیچ خبری از بابا مامانی توی حیاط نبود! انگار دنیا روی سرم خراب شد. داشت گریم می گرفت که زنگ خورد و رفتیم توی حیاط! چون روز آشنایی بود بیشتر زنگ تفریح بود تا کلاس. توی حیاط خیلی دنبال بابام گشتم اما فقط بچه ها بودن. یکم که فضولی کردم دیدم بابا مامانا یه سری بیرون منتظرند. اما نمیذاشتن بچه ها برن بیرون. یکم خیالم راحت شد و فکر کردم که بابای منم بیرون منتظرمه.
دوباره زنگ خورد و رفتیم تو کلاس و ...
بالاخره زنگ بعدیم تموم شد و موقع رفتن بود. خوشحال که بالاخره روز اول مدرسه تموم شد کوله پشتیم و به کمک خانم معلم انداختم رو دوشم و سریع رفتم تو حیاط ... اوووووه کلی مامان بابا توی حیاط بودن. منم که ریز میزه بودم هی همه جا رو سرک کشیدم. از بس دویده بودم کلی نفسم و قلبم تند می زد. کم کم استرس و اشکم بهش اضافه شد... دیگه رسما گریه می کردم که یادم افتاد بابام گفته بود که اگه من نبودم ( که حتما هستم! (دروغ محض) ) جلوی در مدرسه یه مینی بوس آبی رنگ هست سوار شو سرویسه! میارتت خونه.
اشکام بند اومد اما استرسم بیشتر شد!!! رفتم از در بیرون! خدا!!!!! می دونین چی بود!
۴ تا مینی بوس آبی با یکی قرمز !!!!
نمی دونین چقدر گریه کردم و پیاده راه افتادم تا خونه!!! البته نا گفته نماند که خیلی خجالتی و کم رو بودم .. حاضر بودم گم شم اما از کسی نپرسم! (مالیخولیا) ...
بالاخره راه افتادم از میدون کاج تا خونه پیاده اومدم. وقتی رسیدم خونه هیشکی حتی به ذره ام نگران نبود! کلی گریه کردم و همه فهمیدن چی شده .... البته فرداش سرویس اومد سر کوچه و بابام منو سوار کرد کلی به ممد آقا سفارشم و کرد رفتم مدرسه ...
و این بود ماجرای روز اول مدرسه من ....