با نبودت چه کنم!

 
بالاخره داری میری!
 
با نبودت چه کنم!!! ...
 
چه قدر زود گذشت مگه نه! انگار همین دیروز بود داشتم اینجا رو نو نوار می کردم تا بیای!
 
یادته خجالت می کشیدی!
 
همه چیز و مثه قبل کردم که غریبی نکنی ...!
 
دارم از الان دلتنگت میشم..
 
هنوزم هستی یعنی همیشه هستی توی قلب من...
 
دوست دارم تو عشق  منی ..
 
مگه میشه  ازت دل بکنم!
 
اینقدر می شینم تا برگردی
 
زودی برگرد ...
 
خداحافظ غروبای دلتنگ ...
 
بارونهای شبهای عشق ... خداحافظ
 
خداحافظ حس خوب بی موقع ...
 
خداحافظ پسر پاییزی...
 
خداحافظ ....
 
 
پ ن :

چند ساعت بیشتر به آخر پاییز نمونده، جوجه هاتو شمردی؟
 

روی گل شما به سرخی انار
 
شب شما به شیرینی هندوانه
 
خندتون مانند پسته و عمرتون به بلندی یلدا
 
 
یلدا یعنی یادمان باشد که زنگی آنقدر کوتاه است،
 
که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت
 
یلداتون مبارک ...
 

دیگه دیره ...

 
دیگه دیره واسه موندن
 دارم از پیش تو میرم
 
 جدایی سهم دستامه
 که دستاتو نمی گیرم
   
تو این بارون تنهایی 
دارم میرم خداحافظ
 
شده این قصه تقدیرم 
چه دلگیرم خداحافظ
   
دیگه دیره دارم میرم 
چقدر این لحظه ها سخته
 
جدایی از تو کابوسه 
شبیه مرگ بی وقته
  
 دارم تو ساحل چشمات 
دیگه آهسته گم می شم
 
برام جایی تو دنیا نیست 
تو اوج قصه گم می شم
 
 
» متن ترانه دارم میرم خداحافظ (قلب یخی) (خواننده : مازیار فلاح)
 
 

عشق مارمولکی!

 
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. (توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند) اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
 
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده ! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
 
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد ! مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !
 

 

چیزی شبیه عشق

 
یک نفر آمد قرارم را گرفت
 
برگ و بار و شاخسارم را گرفت
 
چهار فصل من بهاران بود. حیف
 
باد پاییزی بهارم را گرفت
 
اعتباری داشتیم در پیش عشق
 
با نگاهی اعتبارم را گرفت
 
عشق یا چیزی شبیه عشق بود
 
آمد و دار و ندارم را گرفت ...
 
 
 

سرنوشت من ( 4 )

بالاخره بعد از یه وقفه ۶ ماهه دوباره می خوام << سرنوشت من >> و ادامه بدم ...
و اما ...
 
سرنوشت من ( قسمت چهارم - کودکی ۴ )
 
 
 
این دفعه می خوام یه خاطره براتون از دوران کودکیم بنویسم. فکر کنم این خاطره رو اونایی که خیلی باهاشون صمیمی هستم می دونن اما برای نوشتن توی اینجا چیز جالب و جدیدیه ...
 
روز اول مدرسه بود. اول مهر سال ۱۳۶۸ افشین پسری ریز میزه لاغر و استخونی ( عکس بالا سمت راست که روپوش تنمه! چهارم دبستان بودم حالا فرض کنین اول دیگه چی بودم! ) یادمه بعد از خوردن صبحونه و کلی استرس ( که همیشه من دارم...) حاضر شدم و دست تو دست بابام بدون اینکه مامانمم بیاد راهی مدرسه شدم.. اسم مدرسمون شهید سید رضی توی سعادت آباد بود... البته الان هست و  سر جاش!
 
خودتون می دونین دیگه روز اول مدرسه چقدر می تونه سخت باشه. بابام باهام اومد توی مدرسه بعد که صف کردنمون رفت و دورتر وایستاد کنار بقیه اولیای محترم! منم همش چشمم بهش بود تا جایی که نوبت صف ما شد و رفتیم توی ساختمون کلاسا. چون ریز میزه ام بودم جام اول صف افتاده بود.
 
اینجوری وقتی که رفتم تو کلاس می تونستم قشنگ خودم هر جا که دوست دارم انتخاب کنم و بشینم. خوشبختانه کلاسمون رو به حیاط بود . منم از خدا خواسته رفتم سریع نشستم میز اول دم پنجره ...
 
آخیش حالا می تونستم بابام و تو حیاط ببینم و خیالم راحت شه که هست. همه بچه ها اومدن تو کلاس و نشستن... بعضی ها شاد و سرخوش بودن بعضیام ساکت مثله من! بعضی هام گریون ... منم همه حواسم به بیرون بود و بابامم همش دست تکون می داد و یه عادتیم که داشت و داره اینه که خودشو لوس می کنه و بوس می فرسته ... اونم جلو ملت ...!
 
بگذریم ...
 
بالاخره خانم معلمون اومد خانمی میان سال و خوش برخورد و مهربون. یه جوری مهربون بود که همه حواسم رفت بهش و حتی اسم بابامم اون موقع یادم رفته بود.. از همه اسماشون و می پرسید. کلی شوخی می کرد اوناکه گریه می کردن و آروم می کرد.. خلاصه یه کاری کرد که همه استرس روز اول مدرسه از بین رفت. نیم ساعتی گذشت و من از پنجره بیرون و نگاه کردم!...
 
هی نگاه کردم و گشتم! اما هیچ خبری از بابا مامانی توی حیاط نبود! انگار دنیا روی سرم خراب شد. داشت گریم می گرفت که زنگ خورد و رفتیم توی حیاط! چون روز آشنایی بود بیشتر زنگ تفریح بود تا کلاس. توی حیاط خیلی دنبال بابام گشتم اما فقط بچه ها بودن. یکم که فضولی کردم دیدم بابا مامانا یه سری بیرون منتظرند. اما نمیذاشتن بچه ها برن بیرون. یکم خیالم راحت شد و فکر کردم که بابای منم بیرون منتظرمه.
 
دوباره زنگ خورد و رفتیم تو کلاس و ...
 
بالاخره زنگ بعدیم تموم شد و موقع رفتن بود. خوشحال که بالاخره روز اول مدرسه تموم شد کوله پشتیم و به کمک خانم معلم انداختم رو دوشم و سریع رفتم تو حیاط ... اوووووه کلی مامان بابا توی حیاط بودن. منم که ریز میزه بودم هی همه جا رو سرک کشیدم. از بس دویده بودم کلی نفسم و قلبم تند می زد. کم کم استرس و اشکم بهش اضافه شد... دیگه رسما گریه می کردم که یادم افتاد بابام گفته بود که اگه من نبودم ( که حتما هستم! (دروغ محض) ) جلوی در مدرسه یه مینی بوس آبی رنگ هست سوار شو سرویسه! میارتت خونه.
 
اشکام بند اومد اما استرسم بیشتر شد!!! رفتم از در بیرون! خدا!!!!! می دونین چی بود!
 
۴ تا مینی بوس آبی با یکی قرمز !!!! 
 
نمی دونین چقدر گریه کردم و پیاده راه افتادم تا خونه!!! البته نا گفته نماند که خیلی خجالتی و کم رو بودم .. حاضر بودم گم شم اما از کسی نپرسم! (مالیخولیا) ...
 
بالاخره راه افتادم از میدون کاج تا خونه پیاده اومدم. وقتی رسیدم خونه هیشکی حتی به ذره ام نگران نبود! کلی گریه کردم و همه فهمیدن چی شده .... البته فرداش سرویس اومد سر کوچه و بابام  منو سوار کرد کلی به ممد آقا سفارشم و کرد رفتم مدرسه ...
 
                                                                      و این بود ماجرای روز اول مدرسه من ....
 
 
  

تولد زود به هنگام من

 
من دیروز متولد شدم
 
یعنی متولد نشدم!
 
اما زودتر از موعد تولد گرفتم
 
آخه روزی که می شد ۱۶ ام
 
سیاه بود!
 
امسال
 
جشن تولدم گرم بود
 
اما سوت و کور ...
 
شاید ...!
 
 
 

جشن تولدت

 
دوباره پاییز شده و جشن تولد توئه 
 
بی تو چقدر تنها شدم دور و برت پر از گله
 
دوباره پاییز شده و یادت نره قرارمون!
 
اومدم و نیستی عزیزم چقدر سیاهه آسمون
 
نیستی ولی جشن تولدت مبارک عزیزم...
 
غصه نشینه تو دلت دنیام و به پات می ریزم.
 
بی تو ببین دنیای من چه بی بهانه ست عزیزم...
 
هدیه من برای تو همین ترانه ست عزیزم.
 
 
 

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

 

بازگشت

سلام ...
 
یه سلام پاییزی اونم از نوع آذر ماهی... 
 
ماه آذر همیشه هم برام شاد بوده هم غمگین... حتما می پرسین مگه سادیسم داری بچه! نه نداررم اما دلیل دارم واسه این احساسم. خوشحالم چون روز ۱۶ام این ماه تولدمه و کسی هست که این روز خوشحال نباشه!!! از یه طرفی خیلی ناراحتم چون فصل مورد علاقم دیگه داره کم کم بارو بندیلشو می بنده و از پیشم میره ...!
 
 
بگذریم ...
 
بعد خیلی وقت دوباره هوس کردم اینجا یکم خودم بنویسم و از شعر و معر و داستان ماستان های پند آموز و اینجور چیزا یکم دور شم ... توی این مدت زیاد اتفاق خاصی نیوفتاد.. از کارم زیاد راضی نیستم و فکر می کنم دارم درجا می زنم... اولاش خیلی خوب بودااااا اما کم کم سرعتم کم شد و...
 
 
از محل کار جدیدم فکر نکنم که چیزی اینجا نوشته باشم ... البته الان خیلی اوضاع عوض شده و کلی تغییرات داشتیم توی همین یک هفته ای که گذشت.. نمی دونم چرا دیگه حوصله ندارم اینجا با جزئیات تعریف کنم... شایدم دیگه واسه وبلاگ نویسی پیر شدم! جوونی ی  ی ی ی کوووووجاااییییی که ....
 
 
خوب بهتره از محیط کاریم یکم براتون بگم.. از کجا شروع کنم!
 
م م آها خوب شرکتی که توش کار می کنم یه شرکت تازه تاسیسه که یک خانم تقریبا ۲۴ ساله مدیر عاملمونه! تعجب کردین! نگران نباشین خودم همشو تعریف می کنم...
 
واس سین.. خوب هولم نکنین!
 
میگم . میگم . میگم . نزن! م ی گ م
 
خوب قضیه ازین قرار می باشد که پدر بزرگوار مدیر عامل محترممون یه شرکت غول توی توسعه صنعت گردشگری دارند که حدودا قدمتش ۲۵ ساله... ایشون از اول امسال یه شرکتی رو به پشتوانه شرکت خودشون تاسیس می کنن و دخترشون و به سمت مدیر عامل منصوب (اهم)
 
البته دختر و پسر ایشون در انگلستان تحصیل کردن و همه چی تمام تشریف دارند...
 
ب گ ذ ر ی م ...
 
این شرکت از دو بخش طراحی و اجرا تشکیل شده ... خوب منم توی بخش طراحی این شرکت به وسیله امیر دوستم مشغول به کار آموزی شدم.. حدودا ۲ ماهه که دارم کار می کنم البته با حقوق که اونم جریان داره که اصلا حوصله توضیحش و ندارم که چی شد برام حقوق اینا در نظر گرفتن...
 
من توی این بخش بیشتر پیش طراحی و مدلسازی انجام میدم.. البته بیشتر محیط خارجی یا اکستریور کار کردم. بجز امیر دوتا همکار دیگم داشتم که یکی مهندس معمار بود که طراحی می کرد و کارای مدلسازیش و من انجام می دادم چون تری دی مکس بلد نیست. یکی دیگه ام بود که تازه مدرکشو گرفته بود و تری دی ام بلد بود و خودش طرحاش رو کاملا مدلسازی و ... می کرد.البته تو هفته پیش هر دوی این بانوان از شرکت رفتند...
 
زیاد آمار دادما نه!!!
 
راستی تا یادم نرفته بگم روز تولدم چند قسمت جدید از ((سرنوشت من)) که یه مدتی هست ننوشتم و آپ می کنم ... منتظر بمانید!