کاش خواسته بـودمت!
مثـــل حزن صدای یکـــــ" مرغ دریـــایـــی"
مثــل ســـایـــه های رو به غـــروبـــــ
مثــل آفتابـــــ پشتـــ کوه.
کــــا شـــــ خواســته بــودمـــت!
برای" تــــو " ی 2 حرفی یک دنیا حرفـــــــ دارم
دلم تنگ می شود برایتـــــــ از"حــالا تا تمــامــــ لحظــه هــای نــرسیـــده"
از تمامی مـــاجرا هــای روی زمیــن خستـــه امـــــ
دلـــم" یکــــ خبـــر" می خواهـــد از تـــو
از تمام دنیــا دلــمــــ "یک آغوش "میخواهد
کــه مــن "مالک" بــاشمــ نه "مستــاجــر"
کـه مــن" آرام "باشــم نــه" مضطرب"
نتـــرسم ، نلــرزم از" موقت بودنــش"، از" گناهـــش"
6 دانگشـــ مــالـــ "مــن "بـــاشــد
کاشــــــ خواستـــه بودمتــــ !
بـــه بــلنــــدای " ایــن شبــــــ" کـــاشـــ خــواســته بــودمتــــــ ـ!!
...:: برگرفته از وبلاگ شانه هایی برای گریستن
دلم که می گیرد!
نـه سـراغ عکسـهایت می روم
نـه دل خـوش می کـنم
بـه دوستت دارمهایِ فـاصـــــــــــــــــله دارت...
دلــم کـه می گـیرد
تنگـتــرخودم را در آغـوش می گــیرم
شـاید چـیزی از " تــــو "
جـا مـانده باشد
مـیان ِ مــــــن ...
حـــال مـــن خـــوب اســـت!
"تــو"
آدم های ساده...!
آدم های ساده... ساده هم عاشق می شوند...!
ساده صبوری می کنند...!
ساده عشق می ورزند...!
ساده می مانند...!
اما سخت دل می کنند...!
آن وقت که دل می کنند جان می دهند...!
سخت می شکنند٬ سخت فراموش می کنند..!
آدم های ساده …
آغوشت

یک شـبی
همـــه ی خــودم را
در آغـــوشــت پـــیــدا کـــــنم !!
دل کـه ایـــن چــیزهــا حــالیــش نیست
نــبودنت
نــداشتنت
دلـــم آغوشت را میخواهـــد بــرای هــمیشـــه
دست خالی
هنگام دفنم دست راست مرا بیرون از خاك بگذارید
گفت : میخواهم تمام دنیا بدانند كه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالی از دنیا رفت.
وصیت
هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلولهايم را اگر لازم شد برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا با كمك آن پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد تا گلها بشكفند.
-
گوشه اي از وصيت نامه رابرت.ن.تست
خودت باش
دردنامه (1)
سالهاست که به هوای بارانی می گویند "هوای خراب"
گاهی سکوت می کنم تا بفهمی چه بی صدا باختی.
آرامم ...
مثل مزرعه ای که
تمام محصولش را ملخ ها خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...
من ، تو ، او ...
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
... تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت
معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود
معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت
من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید
سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده
من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت
روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود
من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!
چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود
وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند
من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند
زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...
من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!
من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟
اشتبـاه
فـکر کـردند درد ندارد ...
سنگیـن تـر زدند
دلتنگم
من اینجا دلتنگم
انگار نه انگار

دلم
یک غریبه می خواهد
بیاید بنشیند
فقط
سکوت کند
و من
هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم
تا کمی کم شود این همه بار ...
بعد بلند شود
و برود
انگار نه انگار ...
قلبم
بهترین لحظات زندگی
بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین :
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
آخرین امتحانت را پاس کنی
توی شلواری که توی سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آئینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی ...
عنوان ندارد!
من مورچه اي را
مسخره مي کردم
که سال ها عاشق
يک تفاله ي چايي
بود ...
خودم را فراموش کردم که
زماني عاشق آشغالي بودم
که فکر مي کردم
آدم است!!!
دست نوشته های پسر پائیزی +