وصیت
چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشمهاي يك زن نديده است. قلبم را به كسي بدهيد كه از قلب جز خاطره دردهايي پياپي و آزاردهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند و كمكش كنيد تا زنده بماند و نوه هايش را ببيند.
كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند. استخوانهايم، عضلاتم، تك تك سلولهايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي كودكي فلج پيوند بزنند.
هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلولهايم را اگر لازم شد برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا با كمك آن پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد تا گلها بشكفند.
هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلولهايم را اگر لازم شد برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا با كمك آن پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد تا گلها بشكفند.
اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شيطان و روحم را به دست خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد. عمل خيري انجام دهيد يا به كسي كه نيازمند شماست كلام محبت آميزي بگوييد.
اگر آنچه را گفتم برايم انجام دهيد هميشه زنده خواهم ماند...
-
گوشه اي از وصيت نامه رابرت.ن.تست
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۹ ساعت توسط پسر پاییزی
|
دست نوشته های پسر پائیزی +