قورباغه

قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد.

آقای افتخاری گفت:قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.

قاسم گفت:آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم

 آقای افتخاری گفت:ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون

ساسان گفت:آقا اجازه؟ ما هم میترسیم

آقای افتخاری گفت:بچه ها! کی از قورباغه نمیترسد؟

من گفتم:آقا اجازه؟ ما نمیترسیم

 آقای افتخاری گفت:کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.

گمان میکنم که محمود مرا لو داده باشد

و گرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!

 

یک لقمه نان!

نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: شما برای چی می نویسید استاد؟

برنارد شاو جواب داد: برای یک لقمه نان

نویسنده جوان گفت: متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم

و برنارد شاو گفت: عیبی ندارد پسرم. هرکدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم....

زرنگی!

چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به اين صورت که سر و رو شون رو کثيف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندويک راست به پيش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند:

که ديشب به يک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچرميشه و اونا با هزار زحمت وهل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش واين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفرازطرف استاد برگزار بشه،

آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند

استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال ميل قبول ميکنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:

1 ) نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره

2 ) کدام لاستيک پنچر شده بود؟ 18 نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيك سمت چپ عقب
 
 

نمک!

                                                                                               

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

 در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید:

« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم» !!!

 

 

شغل آینده

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .


يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار  داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .

کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه  چيز را از روى ميز بر مي‌دارد .

اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که  مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست .

اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست

امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز  کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست  راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و
آن‌ها را از نظر گذراند .

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت  و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

.

.

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت :

« خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد !  »

 

نجات!

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.

ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!

اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند

غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!


 

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا


کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا  فقط ۱۲ کلمه است
 
 
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟
 
 
 

1 هفته !

رييس شركت به منشي گفت كارهات و برس ميخواييم 1 هفته بريم مسافرت
 
منشي زنگ زد به شوهرش گفت : 1 هفته بايد برم ماموريت كاري
 
شوهرش زنگ زد به دوست دخترش گفت خودت و آماده كن 1 هفته بايد بيايي پيشم خونمون
 
دوست دخترش : زنگ زد به شاگردش چون معلم خصوصي بود گفت 1 هفته مرخصي
 
شاگرد زنگ زد به پدر بزرگش گفت اين هفته من كلاس ندارم بريم بيرون بگرديم و هوا خوري
 
پدر بزرگ : زنگ زد قرارش با منشي شركتش واسه مسافرت كنسل كرد ...
 
 

عشق مارمولکی!

 
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. (توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند) اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
 
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده ! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
 
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد ! مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !
 

 

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

 

جوانمرد

 
شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد.

زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ” ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم.

با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

شیوانا تبسمی کرد وگفت : حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد:

 

راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود... !!!

 

 

شریک

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌ شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی‌ نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیرمرد قبول نکرد و گفت :  همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم. مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم. همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

-پیرزن جواب داد: بفرمایید

 چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟

-پیرزن جواب داد:  

منتظر دندانهــــــا!!

 

دموکراسی این است ...

یک شب که من و دوست دخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت : "من حوصله اش رو ندارم فقط می خوام که بغلم کنی."

 - چی؟ یعنی چه؟
 

و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می کوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه ی
فیزیکی ما هستی !
و بعد در پاسخ به چشم های من که از حدقه داشت در می اومد اضافه
کرد :

تو چرا نمی تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که
توی رختواب بین من و تو اتفاق می افته؟
 

خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ "حادثه ای" رخ نمی ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم. فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم .
چندین دست لباس
گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش ها برای هر دست لباس یک جفت هم
کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره ای الماس .
حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ میشد. حتی فکر کنم سعی کرد من و
امتحان که چون ازم خواست براش یک مچبند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته بود. نمی تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم : "
برش دار عزیزم ."
در اوج لذت از تمام این خریدها دست آخر برگشت و بهم گفت
:
" عزیزم فکر کنم همین ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم ."
 

در همین لحظه بود که گفتم : "نه عزیزم من حالش و ندارم."
با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"

- عزیزم من میخوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه ... !!!
 
 
 
 

چشمانم

پسرک نابینا عاشق دخترکی شده بود که او را ندیده بود. 

پسرک به دخترک می گفت آنقدر دوستت دارم که اگه بگی بمیر برات می میرم.

و دخترک همیشه با یک لبخند پاسخ او را می داد.لبخندی که او هرگز نمی دید.

تا اینکه شخصی پیدا شد و دو تا چشم هایش را به پسرک داد و پسرک بینایی اش را به دست آورد.

پسرک که حالا بینایی اش را به دست آورده بود با دخترکی که عاشقش بود قرار ملاقات گذاشت.

او از اینکه می خواست معشوقش را ببیند خیلی خوشحال بود و برای دیدن او لحظه شماری می کرد.

ولی وقتی که دخترک را دید خون در بدنش منجمد شد!

زیرا دخترک نابینا بود...

پسرک عاشق با بیرحمی و بی معرفتی به دخترک گفت:

تو نابینایی و من نمی توانم عاشق کسی باشم که نابیناست!!

دخترک هیچ نگفت و باز هم با یک لبخند پاسخ او را داد ولی این بار با لبخندی که پسرک می دید!!!

دخترک مسیرش را کج کرد و راه خانه را در پیش گرفت...

هنوز چند متری از پسرک دور نشده بود که برگشت و نیم نگاهی به پسرک کرد

و گفت:  فقط مواظب چشمانم باش...