باز پاييز آمد و من هنوز زنده ام
تا ببینم حس تلخ جدایی هایش را ...
تا بشنوم خش خش برگهایش را...
تا ببویم بوی نم بارانش را ...
تا بکشم غم غروب شبهایش را ...
زندگی تو پاییز و خیلی دوست دارم. یعنی یه جورایی عاشقشم...
همه چی توش گل و بلبل نیستا که حسودی کنین... اما خیلی چیزاش برام جذابه.. غروب هاش با یه عالمه باد و بارونای ناگهانی، ویزویز و سوز باد شباش از درز پنجره بالای تختم... شاید یکم احمقانه به نظر بیاد اما لرز سرمای ورجکشو هم دوست دارم حتی اون سوزی که میره توی یقه! حسش کردین!
شاید عجیب باشه ولی دوست دارم توی فصل پاییز بمیرم. روزی که باید برم دوست دارم توی یه کلبه وسط جنگل باشم، آسمون ابریه ابری باشه و بارون بیاد... ازون بارونا که آدم از فرق سر تا نوک پاش خیس و تیلیس می شه... دوست دارم بعدش آسمون یه غروب سرخابی داشته باشه روی زمین یه عالمه برگ نارنجی و زرد باشه و یه برگ توی باد برقصه ... تا به زمین برسه. یه دله سیر نگاهشون کنم و با یه نفس عمیق هواشو واسه آخرین بار بدم توی سینم و از ته دل آخرین آه پاییزیم و بکشم و برم...
روزگار پسر پاییزی زیاد خوب نیست... فعلا فقط پاییز تنها بهونشه ...
پ ن :
نرسیده به
بعضی خاطره ها !
باید نوشت:
آهسته به یاد بیاورید...
خطر ریزش اشک...!