در انتظار پاییز امسال

 
من منتظرم ...
 
یه انتظار شیرین واسه یه اتفاق!
 
واسه یه تغییر!
 
امسال با همه سالهایی که اکسیژن ازت گرفتم فرق داره...
 
بیا و باز با سردی هوات و بارون غروبت و لرز زرد برگ درختات! بیتابم کن
 
دلم خیلی واسه خش خش تنگ شده! واسه نم کشیدن! واسه نارنجی زرد قرمز!
 
دلم واسه سوزی که تو زندگیم میندازی خیلی ت ن گ شده ...
 
منتظرتم ...
 
 

دست خالی

گویند اسكندر قبل از مرگ وصیّت كرد:

هنگام دفنم دست راست مرا بیرون از خاك بگذارید
 
پرسیدند چرا ؟

گفت : میخواهم تمام دنیا بدانند كه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالی از دنیا رفت.
 

وصیت

چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشمهاي يك زن نديده است. قلبم را به كسي بدهيد كه از قلب جز خاطره دردهايي پياپي و آزاردهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند و كمكش كنيد تا زنده بماند و نوه هايش را ببيند.
 
كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند. استخوانهايم، عضلاتم، تك تك سلولهايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي كودكي فلج پيوند بزنند.

هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلولهايم را اگر لازم شد برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا با كمك آن پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد تا گلها بشكفند.
 
اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شيطان و روحم را به دست خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد. عمل خيري انجام دهيد يا به كسي كه نيازمند شماست كلام محبت آميزي بگوييد.
 
اگر آنچه را گفتم برايم انجام دهيد هميشه زنده خواهم ماند... 
  
  • گوشه اي از وصيت نامه رابرت.ن.تست