پیر عمو !

روز ۲۲ مهرماه ۱۳۸۶ بود
 
که برای اولین بار عمو شدم
 
احساس کردم که دیگه پیر شدم
 
که بهم میگن عمو افشین ...
 
.
.
.
.
 
روز ۲۶ام مرداد ماه ۱۳۹۰
 
و من بازم پیرتر شدم...
 
 
 
عمو جونم ازین که پیرتر شدم خوشحالم
 
منتظریم که بیای خونه ...
 
 
 
 پ ن :  به علت امکان چشم خوردن از گذاشتن عکس معذوریم
 
 
 
 

حالم عوض میشه

 
بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش
کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها

از اولین جملت، فهمیده بودم زود
عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود

اونقدر می خوامت همه باهات بد شن
با حسرت هر روز از کنار ما رد شن

حالم عوض میشه، حرف تو که باشه
اسم تو بارونه، عطر تو همراشه

اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست
 
  • متن ترانه: حالم عوض میشه 
  • خواننده: شادمهر عقیلی 

  • انگار نه انگار

    دلم

    یک غریبه می خواهد

    بیاید بنشیند

    فقط

    سکوت کند

    و من

    هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم

    تا کمی کم شود این همه بار ...

    بعد بلند شود

    و برود

    انگار نه انگار  ...

     

    نمک!

                                                                                                   

    یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

    در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

    لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

    او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

    سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

     در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید:

    « دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم» !!!

     

     

    کاش ...

     
    کاش غصه تموم می شد
     
    کاش گریه نمی کردم
     
    من باعث و بانی شم
     
    دنبال کی می گردم؟!
     
     
    تقصیر خودم بوده ...
     
    هرچی که سرم اومد
     
    از هرچی که ترسیدم
     
    عینا به سرم اومد
     
     
    تا حس منو دیدی
     
    احساس خطر کردی
     
    تا رازم و فهمیدی
     
    دنیا رو خبر کردی
     
     
    این حادثه تلخ و
     
    از چشم تو می دیدم
     
    تو روی تو! دنیا بود
     
    من پشت تو جنگیدم ...
     
     
  • متن ترانه: کاش
  • خواننده: محسن یگانه
  •  
     
    دانلود آهنگ با کيفيت MP3 128   :    کــاش

    دانلود آهنگ با کيفيت OGG 64     :   
    کــاش

    دانلود آهنگ با کيفيت WMA 32   :   
    کــاش
     
     

      

    شغل آینده

    کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .


    يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار  داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .

    کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه  چيز را از روى ميز بر مي‌دارد .

    اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که  مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست .

    اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست

    امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد

    مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز  کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست  راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و
    آن‌ها را از نظر گذراند .

    کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت  و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

    .

    .

    کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت :

    « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد !  »

     

    کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

    در انتهای این جاده چه کسی در انتظار شماست ؟

    .

    .

    .

    .

    .

    .