۱۴:۳۱:۵۶
این روزای آخر سال دوباره به سرم زد برم توی فاز چاووشی و خش خش! صدایی که انگار همه غمهام توش هست! یه چیز عجیبیه! جاهایی از شعراش هست که وقتی با اون لحن صدا می شنوم همیشه مو به تنم سیخ میشه و چشمام تا مدتی خیس! انگار یکی همه اون حرفایی که تو می خواستی بگی و یه جوری ماهرانه که خودتم باورت نمیشه گفته... این خود خود غمه...
دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم ....
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کیو گرفتی زیر بارونای پاییز!
+++
شب و روز پیش منی٬ تو هنوز پیش منی
تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی ...
+++
وقتی که رفت و من و از یاد برد
هرچی که داشتم همه رو باد برد
تو کنج عزلت خودم نشستم
هر چی که آیینه بود زدم شکستم
+++
رفیق روزهای خوب! رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من.. همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی!
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
+++
کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده!
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده!

۱۳۹۱ سال پر از هیچ! تنها واژه ای که میتونم واسه امسال به زبون بیارم! از همه لحاظ سال زیاد خوبی نبود شایدم سال بدی بود... سالی پر از شکست! پر از نا امیدی! پر از اشک! پر از تحقیر و دورویی...
امیدوارم توی این ثانیه ۱۴:۳۱:۵۶ یه سال خوب برامون نوشته بشه عیدتون مبارک...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۳۰ ساعت توسط پسر پاییزی
|
دست نوشته های پسر پائیزی +