به استقبال تو

دارم به استقبال پاییز میرم. فصلی که خیلی خیلی دوسش دارم. خوب من یه پسر پاییزی ام دیگه!
 
 
پاییز همیشه واسه من پر از حس های قشنگ بوده و هست . درسته تو پاییز اکثرا افسرده و توی خودم هستم اما خیلی دوسش دارم. از همه رنگای پاییز خوشم میاد.. ازون بارون های بی موقعش... ازون غروبهای دیووونه کنندش... ازون برگهای سرخ و زرد و نارنجیش ...
 
 
پاییز جونم بیا که به وبلاگمم برای قدمهای نازک نارنجیت! حال و هوای پاییزی دادم. که اومدی احساس غریبی نکنی .. درست مثه قدیما! اون وبلاگ ۵ سال ام و یادت که نرفته! اونجا درسته ۱۵ ماه بیشتر ننوشتم اما یادته چه روزایی بود! غریبی نکنی یه وقت! اینجا درسته که سال اولشه اما هم اسم همون وبلاگ کردمش که راحت بیای و بهت خوش بگذره .. قربووونت بشم الهیییییییییییییییییی...
 
 
الان که دارم اینو می نویسم داره صدای بارون هات میاد... دلم خیلی هواتو کرده... بیا که کلی گریه دارم.. بیا که خیلی بیشتر از سالهای پیش دلم گرفته... زود بیا دیر برو باشه!!!
 
                                                                                         منتظرتم ...
 
 

دموکراسی این است ...

یک شب که من و دوست دخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت : "من حوصله اش رو ندارم فقط می خوام که بغلم کنی."

 - چی؟ یعنی چه؟
 

و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می کوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه ی
فیزیکی ما هستی !
و بعد در پاسخ به چشم های من که از حدقه داشت در می اومد اضافه
کرد :

تو چرا نمی تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که
توی رختواب بین من و تو اتفاق می افته؟
 

خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ "حادثه ای" رخ نمی ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم. فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم .
چندین دست لباس
گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش ها برای هر دست لباس یک جفت هم
کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره ای الماس .
حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ میشد. حتی فکر کنم سعی کرد من و
امتحان که چون ازم خواست براش یک مچبند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته بود. نمی تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم : "
برش دار عزیزم ."
در اوج لذت از تمام این خریدها دست آخر برگشت و بهم گفت
:
" عزیزم فکر کنم همین ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم ."
 

در همین لحظه بود که گفتم : "نه عزیزم من حالش و ندارم."
با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"

- عزیزم من میخوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه ... !!!
 
 
 
 

دختر

 
رابطه ي دو تا چشم دقت کردي؟؟
 
 با هم باز ميشن، با هم بسته ميشن، با هم ميخندن، با هم گريه ميکنن، با هم ميچرخن
 
دوستي يعني اين!!!
 
 حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه!
 
 يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک)؟؟؟
 
 نتيجه گيري اخلاقي :دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو بهم میزنه!!!
 
 
 پ ن :
 
البته به جز عشقم ! 
 
 

کار کار کار!

 
 
توی این چند روز اتفاقای خاصی افتاد که هنوز نمی دونم بهتر شد واسم یا بدتر! کل ماجرا اینه که بالاخره تصمیمم و گرفتم و از اون شرکت دکوراسیون داخلی اومدم بیرون و از سه شنبه هفته پیش توی همون شرکتی که واستون تعریف کردم مشغول بکار شدم البته فعلا به عنوان کارآموز! آخه شرکت خیلی بزرگیه ورود بهش سخته حتی واسه کارآموزی ... اما من می خوام خودم و جا بندازم و بمونم ...
 
بگذریم...
 
روز اولی که رفتم دوستم امیر برام از پروژه های شرکت تعریف کرد و منو به خانم معمارشون معرفی کرد و ایشونم برام از پروژه هاشون گفت و کلی توضیح داد ... قرار شد اگه طرحی بود اول من مدلسازیش و انجام بدم و واسه تکسچرینگ و متریال و رندرینگ بفرستمش پیش امیر ... روز اول که اصلا کار خاصی انجام ندادم اما روز دوم یکی از طرح هاشون و از فایل CAD به محیط 3D Max وارد کردم و شروع کردم به مدلسازیش. یه رستوران بین راهی بود که قراره توی یه مجتمع تفریحی توی شمال اجرا بشه. البته قراره توی چند نقطه دیگه ایران و حتی اروپا اجرا بشه و به عنوان یه برند رستوران خودش رو مطرح کنه...
 
از ساعت ۱۲ تا ۵ روی مدلسازیش کار کردم و مدیر عاملمون دید و خوشش اومد و قرار شد برای طرح اولیش بفرستن که تایید بشه بعد بره واسه رندرینگ و ... البته نمی تونم عکسهاشو بذارم چون نباید طرحش لو بره ... حالا اگه تایید شد حتما مدلسازی اولیش رو میذارم که ببینین ...
 
 
امیدوارم بتونم زودی توی این شرکت استخدام بشم و ازین بلاتکلیفی کاری بیام بیرون. واسه همین سعی کردم تمام توانم و برای کاری که بهم میدن بزارم و به بهترین نحو انجامش بدم ..
 
خدا کنه بشه ...
 
راستی اون روزی که می خواستم به مدیر عامل شرکت قبلی بگم که دیگه از فردا نمیام و جریان و براش تعریف کنم یکی رو بهم معرفی کرد که ۲ سال بود مکس کار می کرد و اومده بود به عنوان کار آموز و منم بشم طراح... این باعث شد راحت تر بگم که دیگه نمیام .. چون تنها بودم و وجدان کاریم بهم اجازه نمیداد پشت کسی که روم حساب کرده بود و خالی کنم ... البته وقتی می خواستم بگم که نمیام خیلی تعجب کرد و گفت تازه می خواستیم بشینیم آخر ماه حساب کتاب کنیم و بهت حقوق بدم... منم گفتم بیشتر فکر پیشرفت هستم فعلا ... این آن شد که دیگه نرفتم و وارد مرحله سخت و جدیدی توی زندگی شدم ...
 
 
 

بوسه!

            
گفته بودم
 
که اگر بوسه دهی
 
توبه کنم
 
بعد از این بوسه
 
دگر بار خطائی نکنم ...
 
 
 
بوسه دادی
 
و چو برخاست لبم از لب تو
 
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم...
 
 
 

کارآموزی به کارآ... موز!

جدیدا خیلی سرم شلوغ شده و اصلا وقت نمیشه بیام اینجا و بنویسم... الان ساعت ۵ صبح و بالاخره موقعیت پیش اومد که یه سری به وبلاگ بزنم ... توی این مدت اتفاقای کاری زیادی واسم افتاد که هم مثبت بود هم منفی! البته خوشبختانه این دفعه بیشترش مثبت بود ... ( عجبه! اگه چشم نزنن ..)
 
حالا نمیدونم از خوباش اول بگم یا بداش! بهتره از خوب به بد باشه نه؟ خوب باشه! هولم نکنین...
 
اولیش اینه که بالاخره بعد از یه ماه کار مستمر (جون خودم از جون مایه گذاشتم! ...خ ا ل ی...) از کارآموزی در اومدم و به عنوان طراح شرکت استخدام شدم.
 
دومیش اینه که اولین پروژه که روش کار کردم اوکی شد و قراره به زودی اجرا بشه! فقط خیلی ضایع اس بگم چی بود! خوب ... م م م آها! اسم ادبیش میشه " سرویس بهداشتی! " 
 
اینم یکی از خروجی های اون طرح (V Ray)
 
 
سومیش یکم جریانات داره که اول باید ماجرا رو براتون تعریف کنم بعد بگمش! :
 
روزی که من اومدم و مشغول بکار شدم به پسری به نام امیر هم به عنوان طراح استخدام شده بود.. حدودا بعد از یه هفته براش یه کار بهتر جور شد و قرار شد فقط عصرا بیاد این شرکت تا طرح بزنه. البته قرار بود به من V Ray یاد بده و من زودتر بشم کمک طراح ... روزای اول دوم که اومده بود یه جورایی معلوم بود که نمی خواد چیز زیادی بهم یاد بده ... اینقدر تابلو بود که روزی چه خواهد خواست !!!
 
روز ۳ وم و ۴ام! کم کم گفت که باید هزینه کنی و این صحبتا ... بالاخره یه روز گفت بیا اگه می خوای بهت خصوصی یاد بدم (آفرین به این هوش! حس ششم نی که ... ) منم این موضوع و به مدیر عاملمون گفتم و براش ماجرا رو تعریف کردم ولی ازشون خواستم که به روی امیر نیارن...
 
البته از دیروز دیگه امیر نمیاد چون اونجا بیشتر بهش حقوق ( پ ی ل! ) می دادن.. ولی قرار شد چند روز یه بار بهم سر بزنه و V Ray یاد بده البته مدیرمون گفت اگه امیر هزینه ای هم خواست اشکالی نداره و شرکت تقبل می کنه!!!
 
اووووف اصحاب کهف شد ماجرا ...
 
بگذریم ... بریم سر اصل مطلب!
 
دیروز امیر اومد و بهم گفت که توی شرکتی که کار می کنه نیاز به یه کار آموز دارن و اگه می خوای بیا اونجا... منم بهش یه سری نمونه کارام و دادم که ببره و نشون بده! الان باز سر دوراهی گیر کردم! از یه طرف توی این شرکتی که الان کار میکنم دیگه جا افتادم و قراره پ ی ل ! بگیرم .. از طرف دیگه اون یکی شرکت یکی از بزرگترین شرکتهای طراحی دکوراسیون و معماریه ! و اگه بتونم اونجا خودم و نشون بدم خیلی زود پیشرفت می کنم.. فقط ترسم اینه از اینجا رونده از اونجا مونده یا از اونجا مونده از اینجا رونده! ( م م بالاخره رونده شم... ای بااااباااا ... گیر نده!  ضرب المثلم ضعیفه گناه که نکردم!) ...
 
خوب اتفاقای بدم اولیش این بود که چند روزی هست که روی طرح یه بوتیک کار می کنم .. قرار بود یه طرح من بدم البته آزمایشی و  یه طرح اصلی! امیر ...
 
دیروز طرح من مورد تمسخر قرار گرفت ( اشک از چش تا زیر گردن!!! ) و اوکی نشد... و بسی ضایع شدم ...
 
اینم دوتا خروجی از بوتیک (Mental Ray)
 
 
 
یکی دیگه از اتفاقای بدم اینه که... ( اینقدر بده که منی که ازین شکلکا کلا توی وبلاگ بدم میاد بزنم زدم!! ) داشتم م م  لب تاپم م م  تمیز می کردم ! دیدم مانیتورش خیلی اثر انگشت روشه  گفتم یکم با پنبه و الکل تمیزش کنم ... وقتی تموم شد دیدم م م  ۲ تا جا روی ال ای دیش! افتاده و تا امروزم هنوز نرفته  حالا می برمش گارانتی ببینه چه گندی بهش زدم  .. لب تاپم م م م ...
 
 
 
پ ن :
 
 دوست عزیز! بله با شمام! لطفا! خواهش می کنم هر جا میری! هرچی می گی! 
 
حواست باشه داره اعصابم خورد میشه! آبروم و نبر! خوووووووب؟؟؟
 
 
ن م ی خ و ا م ت دیگه...
 
 
 
اینو عربده بخون ... ازین بلند تر بگم!
 
 

اشک

اشک...

مگر نه اشك، زیباترین شعر و بی‌تاب ترین عشق و گدازان‌ترین ایمان

و داغ‌ترین اشتیاق و تب‌دارترین احساس و خالص‌ترین گفتن

 و لطیف‌ترین دوست داشتن است كه همه، در كوره یك دل، به هم آمیخته و ذوب شده‌اند

و قطره‌ای گرم شده‌اند، نامش اشك؟

 كسی كه عاشق است و از معشوقش دور افتاده و یا عزادار است

 و مرگ عزیزی قلبش را می‌سوزاند، می‌گرید، غمگین است،

 هرگاه دلش یاد او می‌كند و زبانش سخن از او می‌گوید و روحش آتش می‌گیرد

 و چهره‌اش برمی‌افروزد، چشمش نیز با او همدردی می‌كند؛ یعنی اشك می‌ریزد،

 اشك می‌جوشد و این حالات همه نشانه‌های لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند

گریه‌ای كه تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن

و حس كردن ایمان را به همراه نداشته باشد

 كاری است كه فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان می‌آید...

                                                                                              دکتر علی شریعتی

 

کارهای جدید

اینم یه سری نمونه کار جدیدم که توی شرکت انجام دادم البته محیط بانک توی خروجی هنوز کامل نیست اما همه مدل سازی های کارهام رو طبق معمول خودم انجام دادم ...
 
۱- اتاق مدیریت (Scanline)
 
 
 
 
 
 
 
۲- اجسام (با متریال و نورپردازی Mental Ray)
 
 
 
 
۳- بانک ( Mental Ray | خروجی نهایی نیست.. )
 
 
 البته یه کتابخونه هم طراحی کردم که هنوز تو مرحله متریال و نورپردازیه ...
 
 
 
 

غم

 
آنروز ها وقتي بچه بودم! غ م بود ولي کم بود...