توی این چند روز اتفاقای خاصی افتاد که هنوز نمی دونم بهتر شد واسم یا بدتر! کل ماجرا اینه که بالاخره تصمیمم و گرفتم و از اون شرکت دکوراسیون داخلی اومدم بیرون و از سه شنبه هفته پیش توی همون شرکتی که واستون تعریف کردم مشغول بکار شدم البته فعلا به عنوان کارآموز! آخه شرکت خیلی بزرگیه ورود بهش سخته حتی واسه کارآموزی ... اما من می خوام خودم و جا بندازم و بمونم ...
 
بگذریم...
 
روز اولی که رفتم دوستم امیر برام از پروژه های شرکت تعریف کرد و منو به خانم معمارشون معرفی کرد و ایشونم برام از پروژه هاشون گفت و کلی توضیح داد ... قرار شد اگه طرحی بود اول من مدلسازیش و انجام بدم و واسه تکسچرینگ و متریال و رندرینگ بفرستمش پیش امیر ... روز اول که اصلا کار خاصی انجام ندادم اما روز دوم یکی از طرح هاشون و از فایل CAD به محیط 3D Max وارد کردم و شروع کردم به مدلسازیش. یه رستوران بین راهی بود که قراره توی یه مجتمع تفریحی توی شمال اجرا بشه. البته قراره توی چند نقطه دیگه ایران و حتی اروپا اجرا بشه و به عنوان یه برند رستوران خودش رو مطرح کنه...
 
از ساعت ۱۲ تا ۵ روی مدلسازیش کار کردم و مدیر عاملمون دید و خوشش اومد و قرار شد برای طرح اولیش بفرستن که تایید بشه بعد بره واسه رندرینگ و ... البته نمی تونم عکسهاشو بذارم چون نباید طرحش لو بره ... حالا اگه تایید شد حتما مدلسازی اولیش رو میذارم که ببینین ...
 
 
امیدوارم بتونم زودی توی این شرکت استخدام بشم و ازین بلاتکلیفی کاری بیام بیرون. واسه همین سعی کردم تمام توانم و برای کاری که بهم میدن بزارم و به بهترین نحو انجامش بدم ..
 
خدا کنه بشه ...
 
راستی اون روزی که می خواستم به مدیر عامل شرکت قبلی بگم که دیگه از فردا نمیام و جریان و براش تعریف کنم یکی رو بهم معرفی کرد که ۲ سال بود مکس کار می کرد و اومده بود به عنوان کار آموز و منم بشم طراح... این باعث شد راحت تر بگم که دیگه نمیام .. چون تنها بودم و وجدان کاریم بهم اجازه نمیداد پشت کسی که روم حساب کرده بود و خالی کنم ... البته وقتی می خواستم بگم که نمیام خیلی تعجب کرد و گفت تازه می خواستیم بشینیم آخر ماه حساب کتاب کنیم و بهت حقوق بدم... منم گفتم بیشتر فکر پیشرفت هستم فعلا ... این آن شد که دیگه نرفتم و وارد مرحله سخت و جدیدی توی زندگی شدم ...