یه مدتی هست که وقت نمی کنم از حال و هوای این روزام بگم...
 
امروزم که دو روز هست سرما خوردم و سرما هم حوصله ام را خورده !!!
 
اما اوضاع زندگی زیاد رو به راه و بر وفق مراد نیست...
 
حالا بعدا که این مرض رفع شد براتون می گم!
 
بگذریم ...
 
ازاین عکس خوشم اومد نمی دونم که چرا!!!
 
 
 
اینم یه شعر که خوشم اومد اما باز نمی دونم که چرا!!!
 
پدری با پسری گفت به قهر          
که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زنده گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر»
 
                                                              جامی