به زودی می خوام اینجا راجع به داستان زندگی و گذشته خودم بنویسم و بنویسم که دوباره نوشتن درونم زنده بشه.. همیشه بدی وبلاگ اینه تا صفحه مطلب جدید میاد جلو چشمت هرچی می خواستی بنویسی فراموش میشن انگار یهو تلسم میشی افکارت از هم گسیخته میشه.. درست مثل الان که می خواستم مثله قدیما یه عالمه تایپ کنم.. دلم هم واسه اون روزا تنگ شده و هم دوست ندارم حتی یه ثانیش برگرده .. امیدوارم بتونم حداقل تو وبلاگ نویسی به اون دوران برگردم ..الانم خیلی دغدغه های ذهنی دارم که دوست دارم یه جایی بنویسمشون و خالی بشم که به زودی شروع می کنم.
 
درسته این وبلاگ بازدید کننده آنچنانی نداره (جز خودم (ازون زبون ۲ متری های یاهو! آها ایشون -->  
که خدا متراژشو زیاد کنه (آممین) ) اما می نویسم تا کم کم دوستان جدیدی پیدا کنم..
 
واسه امروز بسه سعی می کنم هر روز آپ شم و از اتفاقات همون روز بنویسم...