بالاخره اومد ...
بالاخره پاییزم اومد... و طبق معمول با شعر خودم شروع می کنم ...

برگ های زرد و سرخ
فکر نمی کردند که از شاخه درخت
جدا شده و به برزخی که
پاهای بی رحم
عابرین برایشان می سازند دچار شوند
و این آخر کار نیست
آنها نمی دانستند فقط این برزخ نیست
بلکه باید خرد و ناچیز
در زیر سرمای سخت و سفید
برای همیشه با درخت خداحافظی کنند
باید می دانستند وقتی به بهانه ی خزان
درخت را تنها گذاشتند و دلش را شکستند
جنین سرنوشتی پیش روی آنهاست
با این حال هیچ وقت درخت
از آنها دلگیر نشد
چون عاشق آنها بود
و می دانست عشق جدایی دارد ....
( افشین بقایی - پارسا ۱۳۸۴.۹.۳۰ )
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۰۱ ساعت توسط پسر پاییزی
|
دست نوشته های پسر پائیزی +