سلام!
من خوشم نمیاد اول هر پست سلام کنم. 
آخه یه جوریم میشه.. احساس غریبی می کنم.  
مثلا کی رو دیدی تو هر صفحه از دفتر خاطراتش سلام کنه؟ مسخرس نه!  
پس تو دلتون نگین این پسر چقدر بی ادبه...
 
این از این نکته بعد اینکه می خوام ازین به بعد سرنوشت زندگیم و از اول تا الان اینجا بنویسم دوست دارم بعضی جاهاشو مثل داستان بگم اما هنوز تصمیم نگرفتم که چه جوری تعریف کنم...
 
 
 
سرنوشت من ( قسمت اول - کودکی ۱ )
 
koodaki
 
از کودکیم شروع می کنم. از جایی که یادم میاد یا برام تعریف کردن. دوست دارم یکم از اخلاقیات اون دورانم بگم. میگن بچه آرومی بودم اما زیاد گریه می کردم (شایدم هنوزم اون عادتم و ترک نکردم !) مامانم همیشه می گفت یا خواب بودی یا گریه می کردی و قر میزدی. همیشه بد اخلاق و اخمو بودی . واسه نداشتن هر چیز اولین کاری که می کردی گریه بود. البته زیادم تو این موضوع موفق نبودی!!!
 
البته عکس بالا جزء معدود وقتایی هست که خندان بودم! ( شایدم شکار لحظه ها بوده ... )
 
بگذریم ...
 
عمه بابام منو بیشتر نگه می داشته و مادر بزرگ مادرم کمتر و البته تا چندین سال. مامان بزرگم و یادم نمیاد و تصویری ازشون تو ذهنم نیست اما عمه بابام و حتی هنوزم بعضی وقتا به یادشون میافتم یاد همه مهربونیاشون... خیلی ازشون خاطره دارم خیلی زیاد دوسشون داشتم الانم که دارم اینو می نویسم بغض همه وجودم رو گرفته و داره چشمام خیس میشن....! یاد اون شبی که مریض بودم و تب داشتم با اینکه خودشون خیلی مریض بودن و بعد از مدتی از پیش ما رفتن ولی بازم با همه مهربونی اومدن کنارم دراز کشیدن و دستای با محبتشون و گذاشتن رو سرم و کلی قربون صدقه رفتن که چرا گرمی تب داری! همیشه وقتی تب داشتم دستشون و میذاشتن رو سرم خوب میشدم آخه دستاشون سرمای خاصی داشت مثل یه تب بر! نمی دونم چه نیرویی داشتن اما مطمئنم الان توی بهشتن ...
 
یکی دیگه از خاطرات شیرینی که ازشون یادمه اینه که هر وقت ما امتحان داشتیم شب قبلش بهمون می گفتن بیا دو تا سوال ازت بپرسم و همیشه گولم می زدن که فردا حتما تو امتحان میاد .. اینجوری بود که همیشه کتابم رو می گرفتن چشماشونو می بستن و زیر لب یه چیزی می گفتن ( خیلی دوست داشتم بدونم که چی می گفتن .. شایدم چیز خاصی نبود اما خیلی حس خوبی داشت ) و بعد دستاشونو می بردن سمت برگه ها از بالا و یکم اینور اونور می کردن بعد یه صفحه رو باز می کردن و می گفتن عزیزم این صفحه رو بیشتر بخون حتما تو امتحانت میاد .. شاید باورتون نشه اما جز یکی دو بار همیشه از اون صفحات تو امتحان سوال میومد...
 
درسته من هیچ وقت طعم داشتن یه مادربزرگ و نچشیدم اما باید بگم که همیشه مثه یه مادربزرگ مهربون کنارم بودن و هوام رو داشتن ... خیلی دوست دارم ازشون بنویسم و بگم چه فرشته ای رو داشتیم و خودشون رو وقف ما کردن و آخر مثه همه فرشته های مهربون به آسمونا پر کشیدن و همه ماها رو تنها گذاشتن .. روحشون شاد
 
البته من یه عمه دیگم دارم ( عمه بابام البته ) که خیلی منو دوست دارن و همیشه به فکر ماها هستن.. خیلی خانوم خوش سر و زبونی هستن ما همیشه روی این مسئله حساب ویژه ای باز می کردیم.. مثلا تو خواستگاری داداشم و خیلی جاهای دیگه ... ( البته یه روز سرنوشت ساز توی زندگیه خودم سر یه مسئله نشد که به منم کمک کنن. هنوزم مطمئنم اگه اون شب اونجا بودن الان شاید من ...  ولش کنین اینم جزء سرنوشته منه... به هر حال خدا سایه شون و از سرمون هیچ وقت کم نکنه و سلامت باشن.
 
خاطرات زیادیم از این عمه بابام دارم که یکیشون و که خیلی دوست دارم براتون تعریف می کنم...
 
                                                                                                                      ادامه دارد ...
 پ . ن : شاید ازین به بعد کمتر بیام پیشاپیش معذرت..