دل کهنه

پشت خنده من اشکه
پشت گریه ی تو خنده
کی تو این بازیه تازه
دل کهنه می پسنده؟
راست میگه مگه نه! رفتی! خوشحال رفتی! چیه! یه دل کهنه دیگه به دردت نخورد! مگه قبلش زخماشو ندیدی؟ نه؟ مگه نگفتم! مگه تو نبودی که قبول کردی! چی شد پس! چرا دیگه نخواستیش! خودت بودی چند تا ازون چسبای زخماشو با مهربونی باز کردی مرحم گذاشتی روش باز بستیش...
آخه چی شد! مگه بهم قول نداده بودی! پس اون همه حرفات چی بود! چرا جا زدی! یادته گفتم تو از خودت اراده نداری می ترسم بری و جا بزنی! چند بار بهت گفتم قوی باش! نگفتم؟
راستی وجدانت خوبه! ۲۸/۳ یادشه!؟ اون همه حس خوب یادشه!؟ اصلا اسممو یادشه!؟ پس چرا خوابیده! توکه ازم نشونه داری هنوز. پس چرا نمی خوای بیدارش کنی؟ بگو پاشه به خودش بیاد..
تو که اینجا هیچ وقت نمیای پس من واسه چی اینارو میگم؟ خودت که نیستی بهت بگم. خودت که نخواستی بهت بگم. پس چرا من نتونستم! چرا نشد نگم!
میشه دیگه نیای تو خوابم! میشه ازت خواهش کنم نیای توی لحظه هام! تو ثانیه هام! بابا مگه خودت خواب نداری شبا!؟ الان ۸ ماهی شده چرا کامل نمیری؟ ولم کن یا واسه همیشه بیا باشه؟
پ.ن : م ن ت ظ ر م هنوزم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۳ ساعت توسط پسر پاییزی
|
دست نوشته های پسر پائیزی +