بچه که بودیم...

بچه که بودیم همش اون خانوم مجری مهربونه بودا... خانوم رضایی،
می گفت: شما... ما هم می گفتیم: ما؟
می گفت: بله شما که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقبن تر بشین!
مام می رفتیم عقب. بعد می گفت: یکم عقب تر!
ماهم تا نزدیکای در ورودی می رفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشوننده!
یه همچین اسکلایی بودیم ما...
می گفت: شما... ما هم می گفتیم: ما؟
می گفت: بله شما که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقبن تر بشین!
مام می رفتیم عقب. بعد می گفت: یکم عقب تر!
ماهم تا نزدیکای در ورودی می رفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشوننده!
یه همچین اسکلایی بودیم ما...
..................................................................................................................................
مدرسه: سه سیب داریم، دو تای دیگر از علی می گیریم، حالا چندتا سیب داریم؟
مشق شب: اگر یک هندوانه سه کیلویی را بین پنج نفر تقسیم کنیم به هر یک چه مقدار می رسد؟
امتحان: علی 12 موز دارد، قطار او هفت دقیقه تاخیر دارد، وزن خورشید را حساب کنید!
مشق شب: اگر یک هندوانه سه کیلویی را بین پنج نفر تقسیم کنیم به هر یک چه مقدار می رسد؟
امتحان: علی 12 موز دارد، قطار او هفت دقیقه تاخیر دارد، وزن خورشید را حساب کنید!
..................................................................................................................................
ای کاش الانم مثل بچگی بزرگترین نگرانیم این بود که وقتی آدامس می خرم عکسش تکراری نباشه...!
..................................................................................................................................
تو «اسم فامیل»، سر غذا دعوامون می شد می رفتیم پیش بزرگ ترها تاییدیه می خواستیم که مثلا شهادت بدن گیلاس پلو داریم یا نه!
موز پلو حتی...!
موز پلو حتی...!
..................................................................................................................................
ما بچه بودیم یه بازی بود به نام: «همه ساکت بودند ناگهان خری گفت»... صدبرابر پلی استیشن 3 لذت داشت!
..................................................................................................................................
استاد: وقتی بزرگ شدی چه می کنی؟ شاگرد: ازدواج!
استاد: نخیر منظورم اینه که چی می شی؟ شاگرد: داماد!
استاد: اوه! منظورم این است وقتی بزرگ شدی چی به دست می آری؟ شاگرد: زن!
استاد: بله! وقتی بزرگ شدی برای پدر و مادرت چی می گیری شاگرد: عروسی می گیرم!
استاد: پسر جان پدر و مادرت در آینده از تو چه می خوان؟ شاگرد: نوه!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۳/۱۲ ساعت توسط پسر پاییزی
|
دست نوشته های پسر پائیزی +