دلتنگی های من (1)

نمی دونم چرا اینقدر زود شروع شد! الان که وقتش نیست . خوب من آمادگی شو ندارم به این زودی. آخه واقعا خیلی زوده هنوز وقت هست. نه اصلا نمی تونم به این زودی تحملش کنم خوب واسم سخته. اووف اینجوری پیش بره کارم تمومه دووم نمیارم.
چرا همیشه وقتی میای کنارم نمی تونم خودم و کنترل کنم! مگه من چیم کمه! چپم؟ چلاقم؟ خنگم؟ زشتم؟ بی ادبم؟ عصبانیم؟ خوب منم آدمم . چشم دارم. گوش دارم.
خوب شاید باورت نشه اما عقلم دارم! خوب چیکار کنم احساسم زیاده نمیتونم کمش کنم فکر می کنی دیوونم .. راستش دست خودم نیست.
خوب چرا حالا اینجوری نگام کردی؟ چرا می خوای دیوونم کنی! مگه من چه هیزم تری بهت فروختم! خوب بیا بکش راحتم کن دیگه چرا زجر کش می کنی!
میدونی که من نمی تونم ازت دل بکنم! تازه می خوام بیام پیشت اما تو نیا باشه؟ آخه الان اصلا وقتش نیست. الان یه دغدغه گنده دارم اینقدر گنده که همه زندگیمو تحت الشعاع قرار داده و همه فکرم و مشغول کرده تو بیای نمیتونم بهت رسیدگی کنم باهات وقت بگذرونم با هم بریم تو ابرای تیره بازی کنیم بعد با قطره های بارون بیایم رو زمین یا شایدم بیفتیم رو یه برگ زرد و نارنجی خسته! حتما اونم دلش می خواد یکم باهاش باشیم با هم به زمین برسیم.
راستی امروز یه ابر کوچولوی سیاه شیطونیش گرفته بود. داشت با یه ابر بزرگ سفید بازی می کرد. هی سر به سرش میذاشت. می رفت بهش می چسبید. ابر سفیدم خیلی مغرور حتی بهش محل نمیذاشت. میدونستم آخر کار چی میشه. آخه دل ابر سیاه فرص قرص بود چون یه باد داشت دوستاشو به سرعت میاورد به این سمت .. من چون داشتم از دور بهشون نگا می کردم و دیدم وسیع تر بود فهمیدم. اما ابر سفید خوش خیال فقط خودشو می دید. آخرش چیزی جز تیرگی و اشک براش نموند...
بگذریم. حالا نمیشه یکم صبر کنی؟ بزار حداقل یکم این سبزی و تازگی بره. خوب من از الان نمیتونم چون همه چی بوی زندگی میده هنوز. تازه می خوام یه بحران و پشت سر بزارم...
تورو خدا نیا... وقتی خوابیدم دوست ندارم دیگه ازت خبری باشه خوب؟
آهای د ل ت ن گ ی خوب حرف گوش کن دیگه. باشه!
خیلی دلم گرفته .. خ ی ل ی زیاد.
پ.ن: ندارد.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۰ ساعت توسط پسر پاییزی
|
دست نوشته های پسر پائیزی +